تسلی‌ها و خوشی‌هایتان را از کجا می‌آورید؟(بازنشر)


قبل التحریر: می‌دانید چیست؟ تازگی‌ها چیزهای عجیبی را دارم می‌فهمم. تصوری که در کودکی و نوجوانی از دنیا داشتم دارد پاک به هم می‌ریزد. یک ریزه‌کاری‌هایی جلو چشمم می‌آید که تا قبل از این حواسم جمع‌شان نبوده.
فهمیدن این قبیل چیزها هم اصلاً برایم راحت نبوده. یعنی در اولین مواجهه کاملا گیج شده‌ام. وقتی فهمیدم ممکن است کلی تلاش کنی و آخرش هیچی به هیچی باشد؛ وقتی فهمیدم ممکن است از یک جایی به بعد آدم حمایت خانواده‌اش را از دست بدهد؛ وقتی با چیزی بنام مرگ، بیماری، خیانت، دروغ، حسادت و دشمنی از نزدیک آشنا شدم، تمام دنیایم روی سرم خراب شد. متوجهید که دارم درمورد چه چیزی حرف می‌زنم؟
یک مدت فکر می‌کردم با این اوصاف دیگر هیچ‌ دلیلی برای شادبودن و خوشحالی کردن وجود ندارد. فکر می‌کردم تا وقتی اینهمه مشکل هست که وقت نمی‌شود شادی کنیم که.
یک مدت طولانی برای شادبودن دنبال دلیل ها و بهانه‌های عجیب و غریب بودم. منتظر بودم کنکورم تمام شود. منتظر بودم بتوانیم یک سفر لاکچری برویم. منتظر بودم تیم محبوبم قهرمان لیگ بشود. ولی خُب این جور بهانه ها مگر چندوقت یکبار دست می‌دهند؟
این شد که طریقهٔ جدیدی را برگزیدم. چیزی که مترصدم در این سیاهه درموردش صحبت کنم در واقع راه‌هایی است که باعث می‌شود بتوانم شادی‌ را حتی اگر شده برای یک مدت کوتاه تجربه کنم و به اصطلاح حالم جا بیاید.

خُب برویم سر اصل مطلب.

یک سری حقیقت هست که گرچه خیلی تلخ و‌گزنده‌است و موقع فهمیدنشان همه جای آدم می‌سوزد، ولی خب هست و از آن‌ها گریزی نیست. مثل یک خال گوشتی سیاه و بدترکیب که روی بینی یک آدم نشسته و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست.
ما توی یک دنیای ناکامل زندگی می‌کنیم. جایی که جز در علوم محض، هیچ جای دیگری را نمی‌شود پیدا کرد که همیشه جواب ۲×۲ بشود چهار. ما توی این دنیای ناکامل داریم یک زندگی ناکامل را تجربه می‌کنیم که توی آن هیچ‌وقت همه نیازهایمان برطرف نمی‌شود و همه خواسته‌های مشروع و نامشروعمان محقق نمی‌شود. در این زندگی ناکامل با یک سری آدم ناکامل مواجهیم که در بهترین حالت ممکن فقط قادرند ۸۰ درصد انتظار ما را از یک رابطهٔ عالی برآورده کنند. با یک سری موقعیت مواجهیم که از بس تازه‌اند و حاصل تغییرهای ناگهانی اند وقت نکرده‌ایم راهی برای کنار آمدن باهاشان را یاد بگیریم. تمام این ناکاملی‌ها و ناکافی بودن‌ها ما را به جایی رسانده‌اند که غالب اوقات حس‌مان به سمت منفی طیف نزدیکتر باشد و به عبارت اصح و ادق کمتر شاد باشیم و بیشتر به تسلیٰ نیازمند.

خب حالا با این اوصاف چه خاکی باید توی سرمان بریزیم؟ بنشینیم و غصه بخوریم و غصه بخوریم تا یک جایی بیفتیم دق‌مرگ شویم؟ درغم و کسالت دست و پا بزنیم تا غرق شویم؟ خودکشی کنیم؟ جمع کنیم برویم خارج؟ اصلاً برداریم زن و بچه را و برویم یک سیارهٔ دیگر زندگی کنیم؟

قدم اول برای بهتر کردن چنین شرایط مسخره‌ای این است که بپذیریم هرگز همه چیز خوب نخواهد شد. نمی‌دانم کدام آدم از خدا بی خبری توی گوش ما کرده که عاقبت همه چیز خوب خواهد شد. کی گفته آقا؟ چرا این حرف رو می‌زنی؟ اصلا چرا باید همه چیز خوب بشه؟
وقتی قبول کردیم همه چیز خوب نخواهد شد و هر روز با بدبختی (مشاوران انگیزشی به این موضوع می‌گویند چالش📷) تازه‌ای مواجه خواهیم بود. تازه می‌رسیم سر این موضوع که باید چه کرد که راحت‌تر بگذرد و بیشتر احساسات خوب را تجربه کنیم؟

جواب ساده است.
با ساختن خوشحالی‌های کوچک از چیزهای به ظاهر مسخره.
ولی یک سوال تازه اینجاست.
چطوری اینکار را بکنیم؟

لازم است اول یک چیزی را بگویم. به نظر من شادبودن بیشتر از اینکه یک رویداد یا یک احساس باشد، یک مهارت است. شادزیستن مهارتی است که باید کم کم و ریز ریز و با تمرین و تکرار به دستش بیاوریم و بعد لذتش را ببریم. با چهارتا جوک و جمله و پند و نصیحت راه به جایی نخواهیم برد.
این چیزهایی که من تیتروار می‌گویم فقط یک بخش کوچک از چیزهاییست که می‌تواند ما را خوشحال کند. این لیست می‌تواند تا هزاران شماره ادامه پیدا کند.

اول: خرید ارزان خوشحال کننده
خوشبختانه این روش می‌تواند برای همهٔ آدم‌ها راهگشا باشد. چه آن‌ها که مثل نگارنده آس و پاس هستند و‌چه آن‌ها که وضع جیب‌شان خوب است. هر آدمی یک سری چیزها را دوست دارد. یکی توی خوراکی‌ها می‌چرخد، یکی توی لوازم تزئیناتی، یکی با لوازم آرایش حال می‌کند، آن یکی عشق ماشین است ‌ دلش می‌خواهد چیزی برای ماشینش بخرد. هر کس به طریقی.
انجام دادن یک خرید ارزان(ارزان لغت دقیقی نیست. معنایش آدم به آدم فرق دارد.شما ببینید این کلمه برایتان چه معنایی دارد.) می‌تواند بیست واحد از صد واحد خوشحالی به آدم تزریق کند. مثلا من خیلی لوازم تحریر دوست دارم. خریدن خودکار و کاغذ و اینجور چیزها باعث می‌شود برای یک مدت زمان طولانی(مثلا تا ده روز) حالم خوب باشد.

دوم: قدم زدن
اصلا گول سادگی‌اش را نخورید. این کار جدی جدی آدم را از این رو به آن رو می‌کند. آدمی که با اخلاق گند و خلق تنگ و اوقات تلخ به پیاده روی‌ می‌رود غیر ممکن است بعد از برگشتن به همان درنده‌خویی سابق باشد. حتما با آدمی که قبل از پیاده روی بوده فرق دارد.
پیاده روی فرصت دیدن جاهایی که از نظر دور مانده را به آدم می‌دهد. فرصتی می‌شود برای بهتر دیدن و بهتر لمس کردن. کمک می‌کند گره‌های ذهن باز شود. چه ایده‌های خوبی که درمورد موضوعات مختلف در این حین به ذهن آدم می‌رسد. باور کنید هرچه بگویم کم گفته ام. بروید امتحان کنید. اگر جواب نداد بیایید مرا بیندازید توی زاینده رود!

سوم: رُفقا
امیدوارم جزو این دسته آدم‌هایی نباشد که رفیق فاب ندارند و توی رفیق فاب‌هایشان یکی دوتا خُل و‌چل پیدا نمی‌شود. اگر‌جزو این دسته اید پیش از خواندن ادامهٔ مطلب یک فکری به حال نزارتان بکنید ولی اگر نیستید گوش کنید ببینید چه می‌گویم.
حتما حتما در هفته مدتی را برای معاشرت با اینجور آدم‌ها کنار بگذارید، اثر بودنشان روی روحیهٔ آدم واقعا محسوس است. گپ زدن و چرخ زدن و چرت و پرت گفتن ‌ خندیدن با رفقا انرژی لازم برای روزهای سخت و کسالت‌بار و تکراری را فراهم می‌کند.

چهارم: زدن به درِ بیخیالی و گیجی
واقعا از آسمان آیه آمده که همیشه شق و رق و اطوکشیده و مودب و متین و عاقل و باکلاس و از اینجور چیزها باشیم؟ والا من که ندیده‌ام. برای همین هم خوب است گاهی دیوانه‌بازی دربیاوریم. در این مورد روش هرکس مختص خودش است. مثلا من با سرکار گذاشتن ملت حال می‌کنم. شما ممکن است یک جور دیگر دیوانگی‌کنید.

پنجم: تخیل کردن
ذهن ما واقعا چیز عجیبی است. گاهی می‌شود خیلی شیرین گولش زد. همین الان چندثانیه به لیموترش و لواشک و زغال‌اخته و آلوچهٔ نمک زده فکر کنید. دهانتان آب نیفتاد؟ خب چرا نشود از همین حقه برای شاد بودن استفاده کرد؟ روزی چند دقیقه وقت کافیست تا آدم به چیزهای لذت‌بخش و خنده‌دار فکرکند تا برای دقایقی حالش جا بیاید. به همین سادگی. به همین مسخرگی!

شش: انجام یک خلاف کوچولو
این که در قاموس شما خلاف به چه معناست را من نمی‌دانم. اگر بچه مثبت باشید لابد یکی دوشب مسواک نزدن برایتان خلاف بزرگ و نابخشودنی‌ای تلقی می‌شود. کما اینکه خلاف کوچولوی یک نفر دیگر شکستن سر یک نفر دیگر (استغفرالله!) باشد. این خلاف کوچولویی که گفتم باید یک جوری باشد که جیگرتان را حال بیاورد. ولی اینقدر زیاده‌روی نکنید که شهر به آشوب کشیده شود.

به همین سادگی می‌شود در این هیاهو و بین اینهمه مشکل و دغدغه، برای لحظاتی حس خوب را تجربه کرد. به همین راحتی.


بعدالتحریر: این نوشته اولین بار در وبلاگ زینب رمضانی منتشر شد.