عروس آبله‌روی جلال

اواخر پاییز و اوایل زمستان سال ۹۶ است که خبر چاپ شدن اثر تازه‌ی رضا امیرخانی و بسته شدن صف‌های طویل برای خرید آن، رسانه‌ها را قبضه و مردم را شگفت‌زده می‌کند.

افتادن این اتفاق، آن هم توی بازار کساد نشر و دوران افول حس کتابخوانی مردم این روزگار، می‌تواند خبر خیلی مهمی باشد.


افرادی که کتاب را می‌خرند دو دسته‌اند: امیرخانی‌خوانده‌ها و امیرخانی‌نخوانده‌ها. امیرخانی‌نخوانده‌ها یک عمر تعریف قیدار و ارمیا و سیدگلپا و ... را شنیده‌اند و حالا می‌خواهند با این اثر تازه لبی تر کنند تا اگر متاع مرغوبی بود، بروند سراغ سایر کتاب‌ها و امیرخانی‌خوانده‌ها مشتاقانه منتظر شخصیت‌های جدیدند و داستانی که دنبال خودش بکشاندشان، و تجربه‌ای مشابه تجربه خواندن من‌او و قیدار و ... .


اما از آنجا که همیشه پیش‌بینی‌ها درست از آب درنمی‌آیند، کتاب جدید، حال هر دو گروه را حسابی می‌گیرد و دماغ‌شان را می‌سوزاند. امیرخانی‌‌نخوانده‌ها خودشان را مواجه با داستانی کم‌کشش و نویسنده‌‌ای نه‌چندان نویسنده (بلکه بیشتر مصلح اجتماعی) می‌بینند و امیرخانی‌خوانده‌ها خیلی زود درمی‌یابند که امیر‌خانیِ آن یازده‌تا کتابِ قبلی، با کسی که رهش را نوشته، ارض تا سماء توفیر دارد و نه تنها پیش‌تر‌نرفته، بلکه گویا آن قلم پرکشش و جذاب هم از دستش افتاده است. و از حضور ارمیای نوزده ساله کربلای پنج توی این یکی کتاب، یکه می‌خورند و ته دلشان می‌گویند کاش ارمیا توی همان «لند آو آپورچونیتیز» مرده بود و سر پیری پایش به این مثلاً داستان باز نمی‌شد.


با اینکه نویسنده‌ی رهش، منطقی‌تر و واقع‌گراتر از نویسنده‌ی آثار قبلی است و این اثرش هم مثل قبلی‌ها آدم را با عبارات بدیع و کلمه‌بازی‌های خلاقانه شگفت‌زده می‌کند، ولی بازهم نمی‌شود بر روی پیکره‌ی ضعیف داستان، که گویا فرع ماجرا بود و انگار رسالت اصلی‌اش را ابلاغ دغدغه‌های تند اجتماعی نویسنده می‌دانست، چشم پوشید و نگفت که این اثر، شاید تیرخلاصی بود برتمام امیدهایی که به امیرخانی داشتیم.

تازه قصه‌ی رهش آن‌جا جذاب‌تر می‌شود که بعد از اینهمه نق و نقد، یک‌دفعه خبر می‌رسد که جایزه‌ی اثر برگزیده‌ی بخش رمان و داستان بلند یازدهمین دوره‌ی جایزه ادبی جلال - که همه از ناز و اطوار و غمزه‌هایش باخبرند و می‌دانند که نه تنها در دوره‌ی اول برگزاری‌اش هیچ اثری را شایسته‌ی دریافت جایزه ندید که این رویه را در دوره‌های سوم، پنجم و ششم نیز تکرار کرد - به رهشِ نیم‌بندِ رضا امیرخانی تعلق می‌گیرد و آدم را یاد داماد مشکل‌پسندی می‌اندازد که عاقبت، عروس آبله‌رو نصیبش شد.