نامه سرگشاده‌ای به دخترم


احتمالا وقت برای اولین بار این کلمات رو می‌خونی، هنوز دبیرستان رو تموم نکردی. و خب به تبع سن و سال‌ات، نمی‌دونی که جماعت نسوان - حتی اگر آنتی ازدواج باشن - میل عجیبی به مادری کردن و پرورش دادن یه موجود دیگه دارن.

مثال بزنم؟ اصلا چرا راه دور بریم. همین خودت. آره خود خودت! یادته وقتی بچه بودی و عروسک پارچه‌ای‌ت رو بغل می‌گرفتی چه حس باحالی داشتی؟ یا حتی همین حالا. دیدی وقتی داری لباست رو عوض می‌کنی و چشمت به برجستگی‌های بالاتنه‌ت می‌افته، وقتی یک آن تصویر لحظه‌ای که داری یه نوزاد رو شیر میدی از ذهنت می‌گذره، چه قندی توی دلت آب میشه؟

می‌بینی دخترم؟ می‌بینی حتی خودت هم از اول بچگی با این حس آشنا بودی؟

پس گمونم حالا بتونی بفهمی چرا بعضی از این زن‌های هرگز ازدواج نکرده میرن و یه بچه رو به فرزندی قبول می‌کنن و الان دیگه می‌دونی این‌کار قبل از اینکه بخاطر *کارِ خوب* بودن و حس مسئولیت اجتماعی انجام بشه، بخاطر جواب دادن به غریزه‌ی مادری کردنه.


فکرکنم تا حالا تونستم یه بخشی از علت اینکه چرا توی این سن و ‌وقتی هنوز نمی‌دونم که آیا قراره به دنیا بیای و اگر قراره بیای، چه روزی می‌تونم ببینمت، دارم برات نامه می‌نویسم.


بذار همین اول کاری یه اعترافی بکنم. حتی فکرکردن به اینکه قراره به واسطه‌ی من یه آدم دیگه وارد دنیا بشه هم هیجان‌زده‌م می‌کنه. کلا برام جالبه که دروازه‌ی بین بودن و نبودن یه آدم دیگه باشم.

و تو ممکنه از شنیدن این حرفم خوشحال بشی چون خودت رو علت این حس من می‌دونی. و فکر کنی بخاطر خودته که من اینقدر دوستت دارم. ولی بذار خوشحالیتو خراب کنم و‌ بهت بگم که این دوست داشتن بخاطر این نیست که تو موجود خارق‌العاده‌ای هستی. بلکه خوشحالیم از این بابته که وجود تو به من یه شکلی از حس جاودانگی رو میده و نگاه کردن بهت باعث میشه یادم بره که یه روز، قبل از رسیدن به همه چیزایی که می‌خواستم و قبل از اینکه بتونم تمام کارهای موردعلاقه‌مو انجام بدم، قراره بمیرم.

و شاید علت اینکه بعداً ممکنه تو رو به انجام یکسری کارهایی که به نظرت ابلهانه‌ست مجبور کنم هم همینه.

ولی می‌تونی بابت دوست‌داشتن بی قید و شرطی که که قراره نثارت کنم خوشحال باشی و بدونی من حتی اگر احمق و عقده‌ای و ‌زبون‌نفهم باشی هم باز دوستت دارم.


راستش من هیچ‌وقت دوست نداشتم بچه‌ای که قراره به دنیا میارم دختر باشه. اینو تمام آدم‌هایی که منو یه کم می‌شناسن می‌دونن. همیشه ترجیحم بر این بوده که اگر قرار شد مادر بشم، اون بآه دختر نباشه.

علتش هم این نیست که من یه سکسیست حسودم یا اینکه جنس نر تحفه‌ی خاصیه. علتش تجربه‌ایه که از زندگی کردن به عنوان یه دختر توی این دنیا داشتم. یه دختر شهرستانی که بچه‌ی یه خانواده‌ی متوسطه. و طی این مدت زندکی بر روی ارض واسعهٔ الهی‌، خیلی جاها بوده که حس کردم اگر توی فلان موقعیت خاص پسر بودم، دست و پام برای فعالیت‌کردن بازتر بود و نهایتاً حس رضایت بیشتری نسبت به زندگی‌م داشتم.


می‌دونی دخترم؟ شرایط و محلی که توش بدنیا میای خیلی چیزها رو درمورد زندگی آینده‌ت تعیین می‌کنه. به احتمال زیاد تو قراره توی جایی به دنیا بیای که بی‌ثبات‌ترین منطقه‌ی جهانه و شناسنامه‌ت جایی مهر بخوره که اسمش خاورمیانه‌س. قسمتی از دنیا که اسمش با نفت و تروریسم و جنگ گره خورده و سرمایه‌داری ازش تحت عنوان «جهان سوم» یاد می‌کنه.


که البته این جهان‌سومی بودن هم زیاد تقصیر مردم اونجا نیست.


شنیدی میگن خوشگلیه و‌هزار دردسر؟ این منطقه هم بخاطر اینهمه ثروت که داره، درست شبیه دختریه که از بس قشنگه همه بهش نظر دارن و چون می‌دونن اگر به این ثروت آگاه بشه به موجود خطرناکی تبدیل میشه و ممکنه دیگه به این سادگی‌ها نشه ازش استفاده کرد، تا تونستن درگیر مسائل غیرمهم‌ کردنش و کاری کردن یادش بره دختر زیبایی که آشپزی و خونه‌داری بلد نیست و سیاست نداره، کمیتش لنگ می‌زنه.و خب نذاشتن کشور به تاخت پیش بره و طوری بشه که حالا ما هم زورمون زیاد باشه.


اینجا یه خبر خوب برات دارم و یه خبر بد. خبر بد اینکه مامانت بخاطر یه سری افکارخاصی که داره ترجیح میده توی همین مُلک بمونه و سعی کنه به جای بهتری تبدیلش کنه و خبر خوب اینکه یه جایی وسط این منطقه بی‌ثبات هست که بهش میگن «امن‌ترین کشور منطقه». جایی که تو قراره توش به دنیا بیای.


این کشور هم یه زمانی مثل اون دختری بوده که حواسش نبوده زیبایی و سرمایه‌خدادای کافی نیست. ولی از یه جایی به بعد فهمید که باید گلدوزی و بافتنی یاد بگیره تا پیش بقیه دخترا حرفی برای گفتن داشته باشه. تلاشش رو هم کرد ولی خب وقت نکرد کتاب بخونه و بحث کنه و درمورد پیش‌فرض‌های ذهنی‌ای که با توجه به تغییرات عظیم دنیا، حالا دیگه کار نمی‌کنن و‌ و‌جواب نیستن، تجدیدنظر کنه.


و قبل از همه، ترکش‌ این مسائل فرهنگی به تو می‌خوره که دختری.


ممکنه وقتی بعد از تاریک شدن هوا می‌رسی خونه با اخم بابات مواجه بشی و از خودت بپرسی که آیا اون نمی‌دونه اتفاقی که ازش میترسه، توی روز هم می‌تونه اتفاق بیفته؟


یا مثلا وقتی پسر همکلاسی‌ت سر کلاس شوخی می‌کنه و کلی‌ توجه می‌گیره ولی تو بخاطر یک‌سری ملاحظات مجبوری صاف و شق و رق بشینی و هیچی نگی، توی سرت این سوال بچرخه که *چرا؟*


و یا وقتی توی گرمای تابستون‌، داری روسری‌تو روی سرت کیپ‌ می‌بندی به داداشت که با یه لا پیرهن آستین کوتاه بیرون میره حسودیت بشه و بگی کاش منم سبیل داشتم ولی مجبور نبودم توی این هوای خرماپزون خودمو اینقدر بقچه‌پیچ کنم.


می‌دونی دخترم؟ اینا فقط چندتا مثال کوچیک بود از وقتی که آرزو می‌کنی کاش دختر نبودی و حس می‌کنی دنیا چقدر ناعادلانه‌است.


و راستش منم طاقت ندارم ببینم بچه‌ای که دوستش دارم‌، برای رسیدن به آرزوهای معقول و مشروعش به سد باگ‌های فرهنگی برخورد ‌کنه و چون اساساً آدم خسته‌ای هستم، ترجیح میدم روی همین زمین و با همین قوانین بازی کنم و لذا صورت مسئله رو پاک می‌کنم و میگم *بچه‌ی پسر می‌خوام*.


ولی چیزی‌ که بهش *حس ششم* میگن بهم میگه قراره دختر داشته باشم و صادقانه بهت بگم اگر قراره باشی، امیدوارم دختر خوشگلی باشی. چون سیستم دنیا اینجوریه که اگر خوشگل نباشی، حتی اگر خیلی فرهیخته و موفق هم باشی بازم زندگی رضایت‌بخشی نخواهی داشت. ولی اگر موفق شی یه خوشگل خردمند بشی، به جایی رسیدی که توش قدرت اینو داری که خیلی ساده تحریم‌هایی که جامعه به خاطر جنسیتت بهت تحمیل می‌کنه رو دور بزنی و از جنس لطیف بودن، لذت ببری.


تا اینجا کلی نق زدم و قسمت‌های دوست‌نداشتنی قصه رو گفتم تا گوشی دستت بیاد و بهت بگم بعنوان یه دختری که قراره شناسنامه‌ش توی خاورمیانه مهر بخوره، زندگیت کاملا گل و‌بلب نخواهد بود و جدای از سختی‌هایی که واسه همه هست، به واسطه‌ی جنسیتت هم کلی اذیت خواهی شد. ولی راستش این ته ماجرا نیست.


هرچی باشه مامانت هم یه زنه و خیلی از این راه‌هایی که تو قراره ی رو‌ آسفالت کرده. و بهت میگه گرچه سخته، ولی دنیا هنوز خوشگلیاشو داره.


بذار یه رازی رو بهت بگم دخترم. یه رازی که شاید حالا حالاها کسی بهت نگه و خیلی دیربفهمیش. اینو بدون که اکثر پسرهایی که اطرافت می‌بینی، یه جایی ته دلشون دوست دارن دختر باشن. چون خوب می‌دونن که جنس لطیف، روی چه گنجی خوابیده و خودش خبر نداره.

برای اینکه بفهمی چی میگم باید بری یه کم تاریخ بخونی و تپی زندگی خصوصی و رابطه‌های مردهای مهم با زن‌ها کند و کاو کنی. ولی اگر مثل مامانت از تاریخ بدت میاد، برای نمونه فقط برو و «فتح آندلس» رو گوگل کن تا بفهمی عامل قدرت توی این قضیه، قدرت زنانه بوده و بس. و اگر دوزاری‌ات نیفتاد، برو یه دور سرسری تاریخ اسلام رو نگاه کن و ببین چطور وقتی جنگ و‌مذاکره و تهدید جواب نداده، آدم‌ها سراغ «زهر» و «زن» رفتن و در اکثر قریب به اتفاق موارد هم نتیجه گرفتن.


واقعیت اینه یه زن قدرت زیادی داره. کاری با زن‌های مردنما و اینایی که سعی دارن از هویت جنسی‌شون فرار کنن ندارم. یه زن، یعنی کسی که جنسیتش رو با همه الزامات و‌شرایطش پذیرفته و طبق اون زندگی می‌کنه، موجود به شدت قدرتمندیه. می‌دونی دخترم؟ همه مردهای دنیا، حتی مقتدرترینشون، یه جایی محتاج لطافت و ظرافت و زیبایی‌های یه زنن. ته تهش همشون یه جایی جلوی یه زن زانو می‌زنن و حاضر میشن برای حضورش، صرفا حضورش، سال‌ها تلاش کنن و عرق‌ریزان بدون. و برای تو چی باحالتر از اینکه به سادگی یه گوشه چشم، میتونی شیرافکن باشی و بشی مقصد تمام تلاش‌های یه آدم دیگه. و مسیر فعالیت‌هاشو تعیین کنی.

اما حرفم اینجا تموم نمیشه و تو باید بدونی این جنس از قدرت یه شمشیر دولبه‌س. و تو هر چقدر «زن‌تر» باشی کارت سخت‌تر میشه. چون باید یادبگیری ذهن و فکر و احساست رو‌کنترل کنی و همشو سمت یه نفر، همونی که برات جذاب و محترمه و دوستش داری کانالیزه کنی.


ولی قدرت تو همینجا خلاصه نمیشه. تو می‌تونی مادر بشی و یه آدم رو طوری تربیت کنی که فکر می‌کنی بهتره. و اینطوری یه قدم مهم برداری تا دنیا بره به سمتی که تو بیشتر دوست داری.



اگه تا زمانی که داری این نامه رو می‌خونی، رسانه و رفقات اینقدر روت تاثیر نذاشته باشن که هرچی من و جامعه درمورد دین و مذهب یادت دادیم بپره و آتئیست و لاییک نشده باشی، احتمالا حس خوبت به خودت اینجا تکمیل میشه که بفهمی هزار و‌چهارصد سال پیش‌ وقتی بهترین بنده‌ی خدا صاحب فرزند دختر شد، خدا بهش گفت این دختر خیر کثیره و شاید این، اینطوری معنی بده که یکی همجنس من و تو اگه انتخاب‌های درست داشته باشه و آدم‌ باشه، میتونه یه خیر کثیر باشه برای دنیا و آدم‌هاش.


خب دخترم!

می‌دونم از خوندن یه همچین نامه‌ی طولانی‌ای حسابی خسته شدی و‌اگر تا اینجاشم اومدی‌، قبل هرچیز بخاطر احترام به مادرت بوده و اگرنه هم نسل‌های تو حوصله‌ی خوندن کپشن‌های اینستاگرامم ندارن.


حرفم هنوز تموم نشده ولی‌چشمام و دستم دارن خسته میشن.

شاید بازم برات نوشتم، شایدم نه.


می‌تونی منتظر بمونی و تا اون موقع ازت می‌خوام مراقب خودت باشی.


امضا - مامانت