نوشته‌ای خطاب به نویسنده‌ها

دوست ندارم از حال و‌هوای این روزها بنویسم. که فکر می‌کنم گرچه ثبت احساس و نوشتن خاطرات مرتبط با موضوعی که حالا در جریان است، خوب است اما منتشر کردنش باید تا زمانی که غبار حادثه بنشیند به تعویق افتد. چرا که در روزهای ابتدایی همه می‌نویسند و می‌گریند و این نوشتن‌ها در بهترین حالت کارکردشان این است که بگوییم: «ما هم هستیم!» و اصلاً در روزهای بعد است که نویسنده باید دست به قلم شود تا یادِ یک قضیهٔ مهمی که نباید فراموش شود، از صفحهٔ روزگار محو نشود.



راستش را بگویید! کدام نویسنده تاکنون توانسته یادِ یک شهیدِ اسمیِ جنگ تحمیلی را آنطور که شایسته است زنده بدارد؟ ما که هرچه دیدیم و‌خواندیم، نثرِ آبکی و قهرمان‌سازیِ بیخودی و مقدس‌نمایی‌های نویسنده‌هایی بود به جای نمایش اصل واقعیت و تلاش برای رو به رو کردن مخاطب با شرح ماوقع و واگذاری نتیجه‌گیری به خودِ او، لقمهٔ نیم‌جویده‌شان را داخل دهان او گذاشته بودند و طی این سال‌ها اگر اثری با اقبال مواجه شد، به گمانم بیش از آنکه بخاطر زحمتی که پایش کشیده شده بود و ذوقی که برایش خرج شده بود باشد، بخاطر نگاهِ صاحب اصلی اثر بود و بس.



نمی‌خواهم بگویم ننویسید و غم و محبت و خشم‌تان را برای روز مبادا بگذارید، من فقط می‌خواهم بگویم مبادا همهٔ این بر سر زدن‌ها شور باشد و چهار صباح دیگر مثل مستیِ شراب از سر شما نویسنده جماعت بیفتد. می‌گویم اگر هم می‌نویسید خوب بنویسید. اینستانویسی در شأن این آدم‌ها نیست. زدن سر و ته نوشته‌ها و بسنده کردن به چهارتا توییتِ نیارز حق مطلب را ادا نمی‌کند .



حاج قاسم اولی نبود و قطعا آخری هم نخواهد بود. مبادا یاد این شهید تازه به کفن پیچیده شده هم مثل آن قبلی‌ها فراموش شود و از او جز چندتا نوشتهٔ به دل نچسب و چند یادمانِ نمایشی چیزی باقی نماند.

شماها که کاری از دست قلمتان برمی‌آید دست روی دست نگذارید. نکند سال‌ها بعد وقتی یکی مثلِ نوجوانی‌های من دنبال شناختنِ شهید بزرگواری باشد، جز چندتا کتابچه و‌چندتا نقل قول پراکنده چیزی دستش را نگیرد.

بنویسید و یادتان نرود که: «مداد العلماء افضل من دماء الشهدا».