
احتمالا اگر پست های قبلی منو خونده باشید بین اون پست ها یه پستی به نام کنکوری ناامید و میبینید.
خیلی وقته ویرگول نیومده بودم ولی الان که اومدم سعی میکنم خیلی چیزایی که میخوام و بنویسم.
حس ناامیدی و نهایت بیچارگی داخل اون پست من دیده میشد. اون حس سردرگمی که نمیدونستم چیکار کنم. بعد از اون، حس عجیب روز کنکور.!
واقعا روز کنکور یکی از جالب ترین و در عین حال سخت ترین روزایی هست که آدم میتونه تجربه کنه.
دقیقا یک سال پیش کنکور دادم توی همین ماه اردیبهشت. وارد محوطه که شدم استرس بچه ها رو دیدم. هر کدوم برای دوست خودشون یه چی تعریف میکردن و از استرسشون میگفتن. من استرس نداشتم ولی جو محیط و که دیدم بهم استرس عجیبی وارد شد. دستان یه و پاهام بی حس شدن . رفتم سمت صندلی خودم. با همون استرسی که از محیط گرفته بودم داشتم کلنجار میرفتم که دوتا دختر روبه روی من توجهمو جلب کردن. دوتا رفیق بودن. با یه انرژی مثبت و خنده ای از همه بچه های سالن میپرسیدن شما خیلی برا کنکور خوندید؟! قاعدتاً همه میگفتن از سال دهم یا یازدهم شروع کردیم به خوندن. بعد هر دو میخندیدن. یه نفر رد شد گفتن این بهش میخوره خرخونی کرده باشه. دوباره با هم میخندیدن. یکم اون استرسه کم شد تا اینکه یکیشون برگشت گفت من فقط برای کنکور یه درس از روانشناسی خوندم تازه اونم کامل نخوندم نصفشو خوندم😂 این دیگه آخرین چیزی بود که تونست حالمو خیلی خوب کنه. اگه اون روز این دوتا رفیق جلوی من نمی بودن شاید من از اون استرسی که از جو محیط گرفته بودم کنکورمو خراب میکردم. نمیدونم شاید کار خدا بوده. اون شدت استرسی که من گرفتم قشنگ میتونست گند بزنه به همه چی. واقعا هر کار خدا حکمتی داره..!