سه شنبه ها با موری

لطفا زیاد برنامه ریزی نکنید!
برنامه ریزی هم یکی از آن مقولاتی است که ما عادت داریم خودمان را از پشت بامش بیندازیم پایین. حالا یا از این طرف یا از آن طرف. عده ای که کلا اعتقادی به برنامه و نظم و هدف ندارند و زندگیشان بر پایه قانون هر چه بادا باد استوار است. البته اگر بشود اسمش را گذاشت استوار! عده ای هم طوری برنامه ریزی می کنند که جایی برای کائنات و دوراندیشی هایش باقی نمی گذارند. حقیقت این است که برای ماندن روی پشت بام، باید در کنار برنامه ریزی خودمان، خدا را که اتفاقا زاویه دید بهتری هم دارد در نظر گرفت .نیازی نیست زمان و مکان رخداد همه چیز را ما تعیین کنیم. گاهی باید بگذاریم رخ دهد. البته من اسمش را اتفاق یا تصادف نمی گذارم. معتقدم گاه قطعه ای هستیم از پازل برنامه ریزی فرد دیگری، که اتفاقا در راستای برنامه های خود ما نیز هست.

مثلا چهارشنبه شبی که برای تماشای نمایشی به تئاتر رفتیم و منتظر بودیم تا آن تاخیر همیشگی سپری شود، پسری که بعید بود دانشجو نباشد با ده دوازده تا کتاب آمد سمتمان و گفت: اگر اهل مطالعه هستید نگاهی به این کتاب ها بیندازید. همانطور که عبارت اهل مطالعه را در ذهنم بالا و پایین می کردم و به این که اصلا شامل حال من می شوم یا نه فکر می کردم، به دنبال نامی آشنا، نگاهی گذرا به کتاب ها انداختم. در بین نویسنده ها جز چخوف کسی را نمی شناختم. عنوان آشنایی هم به چشمم نخورد. (منظورم از آشنا همان لیست هایی از کتاب است که همه ما در ذهن یا روی کاغذ داریم و منتظر فرصت مناسبی برای خریدشان هستیم.) در راه برگشتِ همان نگاه گذرا، چشمم به سه شنبه ها با موری افتاد. وقتی انتخابش کردم نمی دانستم به بیش از بیست زبان زنده دنیا ترجمه شده و از پرفروش ترین کتاب های سال در کشورهای مختلف جهان بوده است. خریدن کتاب و خواندن دو صفحه اول آن قبل از شروع تئاتر همانا و شیفته بینش موری در مورد مفهوم زندگی شدن همانا. حال و هوای کسی را داشتم که بعد از مدت ها کتاب مورد علاقه اش را پیدا کرده است.
تنظیم سرعت خواندنش کار سختی بود. با احتیاطِ تمام می خواندم. غرق لذت می شدم. گاه یک پاراگراف را چند بار می خواندم. از طرفی برای خواندن بخش بعدی لحظه شماری می کردم، از طرف دیگر اصلا دوست نداشتم به صفحه آخر برسم. اما بالاخره تمام شد. آن قدر فوق العاده بود که مرا متقاعد کند بعضی کتاب ها ارزش بیش از یک بار خوانده شدن را دارند.

میچ آلبوم در این کتاب به زیبایی ملاقات هایش با موری که نه فقط استاد، بلکه مربی او بوده را توصیف می کند و موضوعات مهم بشری (چون دنیا، خانواده، مرگ، احساسات، پیری، پول، عشق، فرهنگ، بخشش و ازدواج) را که تاریخ و جغرافیا نمی شناسند به چالش می کشد. واقعی بودن داستان کتاب قطعا به جذابیت و تاثیرگذاری آن کمک شایانی کرده است. من با این کتاب خندیدم، همدردی کردم، به فکر فرو رفتم، به هم ریختم، بغض کردم و اشک ریختم. در این که میچ احتمالا چیزی را از قلم نینداخته و به بسیاری از دغدغه های انسانی پرداخته شکی نیست، اما موری آن قدر شخصیت ناب، والا و جذابی دارد که اگر من جای میچ بودم قدر فرصتی که به من داده شده را بیش تر می دانستم و شاید کتابی می نوشتم با این عنوان: هر روز هفته با موری.
انتخاب و انتشار یکی دو جمله یا عبارت از این کتاب خیانت است به سایر عبارت های جذاب آن. باید تمام کتاب را خواند، آن هم با تمام حواس!


پ.ن.1: این کتاب هم مانند سایر کتاب های پرفروش، مترجم ها و ناشران متعددی را به خود جذب کرده است. در نسخه ای که من خواندم حق مطلب ادا شده اما در کتاب هایی از این دست انتظار می رود که مترجم و ناشر بتوانند پا به پای نویسنده و متنش حرکت کنند. از این رو حتی یک غلط تایپی یا ویراستاری هم قابل اغماض نیست!

پ.ن.2: دو سال بعد، در سال 1999 فیلم Tuesdays with Morrie نیز برگرفته از همین کتاب ساخته شد. اگرچه هنوز فیلم را ندیده ام، اما گمان نمی کنم بتواند به اندازه کتاب تاثیر گذار و عمیق باشد. پس چنانچه فیلم را دیده اید باز هم خواندن کتاب را از دست ندهید.

پ.ن.3: نمی دانم اگر قرار بود برنامه ریزی های خودم مرا به این کتاب برساند، چند روز، ماه یا سال دیگر ممکن بود بدون آشنایی با افکار، احساسات و بینش شخصیتی مثل موری زندگی کنم.