
سلام به دوستان عزیز ویرگولی،امیدوارم حال دلتان خوب باشد.
در کلاس گذشته، استاد از ما خواستند که وبلاگ بعدی را دربارهی سفرنامه بنویسیم. من هم تصمیم گرفتم این بار از سفری بنویسم که فقط یک سفر معمولی نبود؛ سفری بود از جنس دلتنگی، امید، اشک و آرزو.این نوشته، بیش از آنکه از تایپ و کلمات باشد، از عمق وجودم آمده است. هر جملهای که مینویسم، خاطرهای را در دلم زنده میکند و مرا دوباره به همان حال و هوا میبرد. شاید برای همین است که گاهی اشکهایم روی صفحه میچکند و مجبور میشوم چند بار نوشتهام را پاک کنم و از نو بنویسم.
هر کسی در دلش یک باور و یک دلبستگی عمیق دارد.شاید ظاهر من چیز دیگری را نشان بدهد، اما در باطن، علاقهای عمیق به امام حسین علیهالسلام همیشه در دلم بوده است. سالها بود که آرزوی سفر به کربلا را داشتم؛ آرزویی که با دیدن یک پست ساده در فضای مجازی، در من شعلهورتر شد. همان لحظه تصمیم گرفتم راهی این سفر شوم؛ تصمیمی ناگهانی، اما از ته دل.برای رفتن، باید خانواده را هم راضی میکردم و این کار آسانی نبود. بعد از کلی تلاش و صحبت راضی شدن و بالاخره تصمیم گرفتم دنبال تور مناسب بگردم. اصلاً دلم نمیخواست سفرم همزمان با شلوغی عاشورا و تاسوعا باشد؛ هم به خاطر شرایط سفر، هم چون میخواستم این زیارت را در آرامش بیشتری تجربه کنم. بعد از جستوجوی زیاد، تورکربلا را از دیوار پیدا کردم که قرار بود قبل از محرم برگزار شود. همهچیز داشت کمکم جدی میشد.
اما برنامهها آنطور که میخواستم پیش نرفت. هر روز، زمان سفر را عقب میانداختند؛ امروز و فردا میکردند تا اینکه ناگهان اعلام شد حرکت در همان روزهایی خواهد بود که به دههی اول محرم میخورد. من هم که یک دختر تنها بودم و قرار بود با یک تور ناآشنا سفر کنم، بین آدمهایی که کسی را نمیشناختم و در شهری که بلد نبودم، دچار تردید شدم. خیلیها هم مرا میترساندند و میگفتند نرو، سخت است، نمیتوانی، در آن شلوغی برایت دشوار میشود.بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و صحبت با خانواده، به این نتیجه رسیدم که نرفتن در آن شرایط، تصمیم درستتری است.یک هفته مانده به سفر، آن را کنسل کردم؛ اما انگار قلبم هزار تکه شد. تا چندین ماه بعد، حال خوشی نداشتم و مدام با خودم میگفتم:
«شاید امام حسین علیهالسلام مرا لایق ندانست.»
ادامه در وبلاگ بعدی .....
#کربلا#زیارت#دلنوشته#امام_حسین#محرم
بین ال