در پست راوی غیرقابل اعتماد چیست؟ به تعریف این نوع از راوی و موارد استفادهاش در انواع داستان پرداختیم. در این نوشتار با انواع این روای آشنا خواهیم شد.

کار راوی هدایت مخاطب در میان داستان است. منِ مخاطب به حرفهای این راوی اعتماد میکنم چون یقین دارم که قرار است از تمام ماجرا باخبرم کند و با من صادق باشد.
از آنجایی که هر چه میبیند، میشنود و دریافت میکند را با من به اشتراک میگذارد و غیر از او هم به کس دیگری دسترسی ندارم، لاجرم به گفتههایش تکیه میکنم. اما بعضی راویها غیرقابل اعتمادند.
راوی غیرقابل اعتماد میتواند مخاطب را به بیراهه بکشاند و نمیشود تمام و کمال به او اعتماد کرد؛ برای همین مخاطب را دچار شک و تردید میکند.
راوی غیرقابل اعتماد کاملاً با ما رو راست نیست. دیدش ممکن است مخدوش یا مغرضانه باشد. ممکن است دچار سوءتفاهم شده باشد. اصلاً ممکن است چیزهایی که میبیند و میشنود از بیخوبن توهم باشند. ممکن است به مرض دروغگویی مبتلا باشد یا زیادی خودشیفته یا خودمظلومپندار باشد. ممکن است توهم توطئه داشته باشد یا هر کوفت دیگر!
پس خوب است یکی یکی برویم سراغشان.
الف) راوی متوهم یا فراموش کرده
ریش آبی (Bluebeard 2017) یک فیلم کرهای است. (خطر اسپویل جزئی!) در این فیلم ما با کاراکتر اصلی همراه میشویم. زاویه دید روایت محدود است به این کارکتر. پس هرچه ببیند و بشنود را میبینیم و میشنویم. ماجرای دکتری است که ناخواسته درگیر ماجرایی میشود و تا به خودش بیایید میبیند دستش را تا آرنج در کار یک قاتل سریالی فرو کرده. اما زمانی که به انتهای داستان نزدیک میشویم همه چیز تغییر میکند چون متوجه میشویم همهچیز حاصل توهم شخصیت اصلی بوده. فیلم برشهایی میخورد و ما اصل برخی حقایق را میبینیم.
در داستان شاگرد قصاب نوشتۀ پاتریک مککیب، از همان اوایل متوجه میشویم که راوی اولشخص ماجرا، هم به دلیل کمبود سن تماموکمال متوجه حقایق نمیشود و هم بهخاطر تزلزل روانیاش ادراک مخدوشی دارد.
در داستان خاطرات یک آدمکش نوشتهٔ کیم یونگ ها، راوی ما زوال عقل دارد. پس معلوم است نمیتوانیم تماموکمال به او تکیه کنیم. در اقتباس سینماییاش هم به خوبی آن بخش توهمها را تصویر کردهاند.
در داستان پسر خوب نوشتهٔ جانگ یو جانگ، راوی ما خود قاتل است اما هیچ یادش نمیآید. همان اوایل به خودش مشکوک میشود اما هر چه میگردد نمیتواند دلیلی برای آن پیدا کند. در بخشی از داستان دفتر خاطرات مادرش را پیدا میکند و ما شاهد خاطرات کودکیاش از ۲ نظرگاه متفاوت میشویم: خاطراتی که در ذهن راوی است در مقابل چیزهایی که مادرش تصویر کرده.
در فیلم فراموششده (Forgotten 2017) هم ما با یک پلاتتوئیست اساسی همراهیم و متوجه میشویم تمام ماجرا از بیخوبن چیز دیگری بوده. دلیل اصلی هم فراموشی و تصویر متوهمی بوده که کاراکتر در طول داستان در آن میزیسته.
در فیلم یک ذهن زیبا (A Beautiful Mind 2001) هم کاراکتر اصلی مبتلا به اسکیزوفرنی است؛ چیزهایی میبیند و میشنود که واقعیت ندارد. حالا منِ مخاطب باید دست به کار شوم و اطلاعات قدیمی و جدید را غربال کنم و چشم به امداد غیبی بدوزم تا بتوانم از اصل ماجرا سر در بیاورم.
ب) راوی دروغگو
این دروغگویی میتواند دلایل زیادی داشته باشد؛ از ساختن وجهای مناسب تا گمراه کردن مخاطب:
در فیلم زندگی پای (Life of Pi 2012)، پسرک آنچه از سر گذرانده را در قالبی متفاوت تعریف میکند چون میخواهد بار فشار روانی آنچه از سرگذرانده را تعدیل کند.
در دختر گمشده نوشتهٔ فیلین گلین، خاصه در بخشی که ماجرا از طریق دفتر خاطرات ایمی روایت میشود، او در مورد یک چیزهایی دروغ میگوید چون میخواهد حمایت ما را بخرد. کما اینکه هر دو راوی، نیک و امی، چندان با منِ مخاطب روراست نیستند و بعدها مجبور میشوند به یک چیزهایی اعتراف کنند.
در داستان بدخواهی نوشتهٔ کیگو هیگاشینو ما تمام داستان را در قالب یادداشت و خاطرههای مکتوب داریم. نونوگوچی در خاطراتش دروغ میگوید چون میخواهد کارآگاه قصه را دور بزند.
در داستان استخوانهای مردگان را شخم بزن نوشتهٔ اولگا توکارچوک هم ما روایت را از دفترچۀ خاطرات کاراکتر اصلی داریم. او دروغهایی میگوید که برای ردگمکنی است تا پیکان اتهام را از سمت خودش بردارد.
پس راوی ممکن است برای پذیرفتهشدن، تبرئه شدن یا جا کردن خودش در دل مخاطب برخی حقایق را منحرف کند یا از بیخوبن تغییر بدهد (در مورد نکات تکمیلی که باید در روایت استفاده شود تا مخاطب را هدایت کند جلوتر میگویم).
ج) راوی لافزن یا شکاک
این مدل شبیه به مدل قبلی است اما اینجا میخواهم توجهتان را ببرم سمت یک نکته: شخصیتِ کاراکتر. برخی آدمها ذاتاً رودۀ راست در شکمشان نیست. شاید هم به زمین و زمان مشکوکند. در نتیجه در روایت و گزارش وقایع دست میبرند. برخی اطلاعات را مخفی میکنند. یک جاهایی مخاطب را منحرف میکنند؛ چون به هیچ کس حتی دفتر خاطراتشان اعتماد ندارند.
پس چون این راوی با ما رو راست نیست ما را در هالهای از ابهام نگه میدارد و ما هم مدام در شک و تردید غوطه میخوریم. اینکه چه زمانی این قضیه رو شود تماماً به داستان و امکاناتش بستگی دارد. حتی اینکه راوی خودش اعتراف کند یا ما استنباط کنیم ماجرا بو دار است.
در سرباز خوب نوشتهٔ فورد مادوکس فورد، راوی در تلاش است تصویر پاکیزهای از خودش و آدمهای اطرافش بسازد. دروغهایی هم که میگوید بیشتر به خودش است. انگار میخواهد یک چیزهایی را باور نکند، اما به هر حال دروغ، دروغ است!
د) راوی سادهلوحِ بیخبر
نوع دیگر از راوی غیرقابل اعتماد، از سر سادهلوحی یا بیخبری دادۀ غلط مخابره میکند. ممکن است راوی ما یک کودک باشد. طبیعتاً دید و برداشتی که یک کودک از وقایع مختلف دارد نسبت به یک بزرگسال کاملاً متفاوت است؛ در این حالت ممکن است اشتباه برداشت کند یا چیزهایی مورد توجهش قرار بگیرند که اصلاً مهم نیستند و از چیزهای مهم و اصلی غافل شود یا تنها با اشارهای گذرا عبور کند. حتی ممکن است با قدری تحریف در یادآوری همراه باشد.
برای مثال در فیلم فارست گامپ (Forrest Gump 1994)، کاراکتر اصلی با سادگی تمام از وقایع مختلف زندگیاش سخن میگوید. وقایعی که برخی زیادی حساس یا دردناکند. اما او انگار احساس خاصی ندارد یا متوجه اصل قضیه نیست. که البته با وجود عقبماندگی ذهنیاش طبیعی است. پس راویِ ما با ادراک محدود خودش، داستان را روایت میکند و این برعهدۀ خود ماست که از عمق وقایع آگاه شویم.
از آنجایی که نمیخواهم وسواسبازی در بیاورم دستهبندی را همینجا تمام میکنم. اما دلایل غیرقابل اعتماد بودن راوی میتواند سر به فلک بکشد. پس خودتان را محدود نکنید. دنبال دستورالعمل هم نباشید. باید دنبال شناخت و کشف پیشینه و شخصیت کارکتر باشید. آنوقت خود کاراکتر بگویدت که چون باید روایت کرد.
راوی غیرقابل اعتماد میتواند لایههایی به روایتمان اضافه کند؛ آنچه راوی برای من روایت میکند تمام ماجرا نیست و قضیههای زیرین دیگری هم وجود دارند که من باید به کمک سرنخهایی که در داستان وجود دارد کشفشان کنم.
اگر سروکارتان با رمانهای گوتیک افتاده باشد متوجه شدهاید که فضایی موهوم دارد. همه چیز مرموز است و مدام این سیگنال مخابره میشود که یک چیزهای دیگری هم در جریان است. در رمان ربکا نوشتهٔ دافنه دوموریه، راوی ما از نوع غیرقابل اعتماد است. او نه دروغ میگوید نه هیچ چیز دیگری، فقط یک فرد ناآگاه است که تحت تأثیر هیجاناتش از یک چیزهایی مغفول مانده. البته بنده خدا حق هم دارد، هیچ کس کاملاً با او رو راست نیست و مجبور است خود دست به کاوش ببرد تا بفهمد زیر پوست عمارت ماندرلی چه گذشته.
راوی غیرقابل اعتماد کمک میکند فضای رازآلودتری بسازیم و البته مظنونهای بیشتری خلق کنیم. چرا؟ چون معلوم نیست چه کسی راست میگوید!
راوی غیرقابل اعتماد باعث میشود سؤالاتی شکل بگیرند: حقیقت چیست؟ چه کسی راست میگوید؟ راست و دروغ کجا از هم جدا میشوند؟ و... در نتیجه منِ مخاطب مشغول میشوم به گشتن تا نشانههایی را بیابم که در ادامه بتوانم به کمک آنها گفتههای راوی را صحتسنجی کنم.
قانون اول: نحوۀ روایت (خاصه اگر اول شخص است) با خودِ کاراکتر هماهنگ باشد. آیا شخصاً موجود لافزن و دروغگویی است؟ آیا مشکل بالینی روانشناختی دارد؟ اگر حقیقت فاش شود چقدر آسیب میبیند؟
پس قانون اول این است که دلیل درستدرمان برای استفاده از این راوی داشته باشید. اگر میخواهید صرفاً مخاطب را شوکه کنید ممکن است در ادامه به مشکل بخورید. چرا؟ چون روایت و راوی با هم همخوانی ندارند و این توی ذوق میزند یا ممکن است در بخشی از روایت برای اینکه بتوانید کار را ادامه بدهید یا غافلگیری را تکمیل کنید مجبور شوید دست به گول زدن مخاطب ببرید که این ته رذالت است!
نکتۀ مهم: راوی غیرقابل اعتماد کلک زدن به مخاطب نیست. قرار نیست صرفاً بگوییم الف به ب رفته و بعد معلوم شود به ج رفته بوده! میخواهم بگویم این شمایل در طول روایت است که شکل میگیرد. مهم است که چه چیزی به چه صورت گفته میشود. اطلاعات از کجا کسب میشوند و چطور منتقل میشوند.
اگر میخواهید کار منصفانه از آب در بیاید به قانونهای بعدی توجه کنید!
قانون دوم: سرنخ سرنخ سرنخ! باید حواستان باشد که در طول مسیر نشانههایی گذاشته باشید که مخاطب با مرور آنها بتواند این قضیه را هضم کند. بهنظرم بهترین الگو حس ششم (The Sixth Sense 1999) است. پس یک سری به آن بزنید تا بفهمید منظورم از سرنخ گذاشتن چیست.
قانون سوم: از کاراکترهای مکمل استفاده کنید. در دختر گمشده امی و نیک دو روی یک سکهاند. هیچ کدامشان کاملاً با صادق نیست اما با کنار هم قرار دادن اطلاعاتی که از هر کدام میگیریم میتوانیم بفهمیم اوضاع تا چه حد خراب است. در ضمن قرار نیست ۱۰۰٪ آنچه راوی ناموثق میگوید غلط باشد.
قانون چهارم: گاهی قرار است ناموثق بودن راوی را برای غافلگیری نهایی نگه داریم، غیر از این مورد، در باقی موارد لازم است حواسمان باشد مسیر را طوری طراحی کنیم که مخاطب بتواند به تنهایی و در زمان مناسب شک کند و بعد به یقین برسد. لازمۀ چنین کاری سرنخدهی مناسب است.
قانون پنجم: زیادهروی نکنید. یکباره مخاطب را بمبماران نکنید یا در میانۀ داستان او را با هزاران علامت سؤال رها نکنید. آنقدری مواد و مصالح بدهید که بتواند راهش را بسازد. اما سرنخها را گلدرشت ندهید! مستقیمگویی نکنید، زیادی هم پیچیده نگویید. نمونههای مختلف خاصه آثار معمایی شاخص را بخوانید و ببینید نویسنده چطور سرنخ میدهد. چطور مخاطب را به بیراهه میکشاند یا به سمت آنچه باید هدایت میکند.
قانون ششم: زیادی تلاش نکنید! آگاهی بیش از حد هم به خودتان استرس میدهد هم روایت را از ریخت میاندازد. اجازه بدهید راوی سیر طبیعیاش را طی کند. برای همین است که قانون اول، قدم اول و اصلی است. اگر ناموثق بودن جزو خصیصههای ذاتی کاراکتر است، باید اجازه بدهید با زبان خودش و به شیوۀ خودش آن را بیان کند. به وقت ویرایش اما حسابی کار را سمباده بکشید و با گونیا و نقاله نقاط عطف را مشخص کنید.
در نهایت اینکه...
تا به این جا با سازوکار راوی غیرموثق آشنا شدیم. در واقع راوی که ممکن است شخصیت اصلی باشد یا نباشد، هر چیزی که بشنود، ببیند و در جریانش قرار بگیرد را با ما در میان میگذارد. اما این راوی قرار نیست همیشه ما را صادقانه از همه چیز مطلع کند.
جدای از بحث صداقت این موضوع مطرح است که آن شخصیتی که مجرای روایت قرار گرفته هم یک آدم است. شخصیت بهخصوصی برای خودش دارد. به شیوۀ خاصی میبیند و میشنود. این یعنی ممکن است تمام آنچه دیده یا شنیده و برداشت کرده کاملاً مطابق حقیقت نباشد.
نظر شما در مورد راوی غیرقابل اعتماد چیست؟ تا به حال تلاش کردهاید چنین نوعی از راوی را بسازید؟