در دهکدهای کوچک، کنارِ کوچهباغهایی که بویِ نانِ تازه و خاکِ بارانخورده میداد، مردی زندگی میکرد به نام «بهرام». بهرام، مردی بود زبانباز و خوشصدا. هرگاه سخن از شرافت و عدالت به میان میآمد، او اولین کسی بود که با شور و حرارت، از شکوهِ آزادگان و صلابتِ حق میگفت. او خود را مریدِ راهِ حسینی (ع) میدانست و در مجالس، با نوایِ گرمش، از او و پیامِ جاودانهاش سخن میراند: «آزاده باشید، حتی اگر دین ندارید!»

مردم دهکده، او را دوست داشتند و سخنانش را ارج مینهادند. اما در دلِ برخی، تردیدی کوچک لانه کرده بود. «بهرام، خود نیز از تجارِ ثروتمندِ دهکده بود. آیا راستی، صدایِ عدالتش از حلقومِ منفعتش جداست؟»
روزی، خبر رسید که «رستم»، مباشرِ ظالمِ خانِ شهر، برایِ گرفتنِ مالیاتی سنگین و ناحق، به دهکده میآید. ترس و اضطراب بر دلِ مردم افتاد. خان، مردی بود بیرحم و مالاندوز، و رستم، نمادِ بیدادِ او.
بهرام، با همان شور و حرارتِ همیشگی، برخاست و گفت: «نترسید! ما مریدانِ راهِ حسینیم! او در برابرِ ظلم ایستاد. ما نیز نباید سکوت کنیم! باید فریاد بزنیم!»
مردم دلگرم شدند. همه منتظرِ اقدامِ بهرام بودند. قرار شد روزِ ورودِ رستم، بهرام در میانِ جمع، سخنانِ آتشینِ خود را بر زبان براند و مردم را به مقاومت فراخواند.
اما روزِ موعود، رستم با شکوه و جلال واردِ دهکده شد. در میانِ جمعیتِ ساکت و هراسان، بهرام پیش رفت... اما نه با مشتهای گرهکرده و فریادِ اعتراض، بلکه با لبخندی بر لب، و تعظیمی مودبانه. او به رستم نزدیک شد و آهسته در گوشش زمزمه کرد: «خانِ بزرگوار، این مردم سادهدل، شاید سخنانی از مقاومت بگویند، اما شما بزرگواری کنید و راه را برایِ کسب و کارِ ما باز بگذارید. ما نیز تابعِ امرِ شما هستیم.»
رستم، پوزخندی زد و به جمعیتِ ناامید، نگاهی انداخت. «پس این است فریادِ آزادیِ شما؟»
آن روز، رستم مالیاتِ سنگین را گرفت و رفت. اما چیزی تلختر از گرفتنِ مال، در دلِ مردمِ دهکده نشست. آینه کربلا، که بهرام ادعا میکرد در دل دارد، امروز ترک خورده بود. فریادِ «آزاده باشید»، در سکوتِ منفعتِ او، گم شده بود.
از آن روز به بعد، وقتی نامِ بهرام برده میشد، دیگر کسی به یادِ آن شور و حرارتِ نخستین نمیافتاد. او نمادِ کسانی شده بود که در ظاهر، علمِ حق را بر دوش میگیرند، اما در خلوتِ خویش، با ظلم، کنار میآیند و پیامِ آزادی را فدایِ منافعِ زودگذر میکنند.
و این داستانِ تلخِ کسانیست که نامِ حسین (ع) را بر زبان دارند، اما راهش را گم کردهاند؛ کسانی که آینه کربلا را در دلشان، نه پاک، که ترکخورده نگه داشته اند.
✍ زهرا حسنی