از روزگاران قدیم، روایت آدم ها باید سختی بکشند تا پخته شوند، به جایی برسند، و...، دست به دست چرخیده و به امروز رسیده است؛ چرا که همگان یک صدا معتقدند سختی ها، انسان ها را قوی، خودساخته و مستقل می کند.

اما من امروز خلاف این را باور دارم چرا که وقتی می شود در خوشی و حال خوب چیزی را آموخت و رشد کرد، چرا باید حتما سختی وجود داشته باشد؟
دلیل من برای بازگو کردن این موضوع این است:
انسان ها در سختی ها به مرور شکسته، فرسوده می شوند و در حالت های بدتر پر می شوند از حسرت هایی که در دلشان بوده و نزیسته اند و نتیجه این روند به مرور زمان مانند پژواکی است از صدای ما در بالای قله کوه که به خودمان و به جهان اطرافمان بر میگردد. هرچه این طنین شادتر، زنده و پویا تر باشد انرژی بهتری به خود او و جهان هستی و همینطور بر عکس؛ اگر صدایمان خسته تر، ترسناک تر، غم انگیز و... باشد نیز به همان میزان و حتی چند برابر انتقال می یابد.

میدانید این روند سختی هایی که انسانها به تناسب محیط اطراف و شرایط بیرونی و درونی- انسان هارا میتواند به افرادی تبدیل کند که یا از نظر جسمی خسته و فرسوده اند یا از نظر روحی و در حالت ترسناک تر می تواند به افرادی انتقام جو، عقده ای، ستیزه جو و ... مبدل کند اما اگر؛ در شادی و خوشی باشند و به خواسته هایشان برسند خیلی زود شاهد افرادی سرزنده تر و سالم تر خواهیم بود.
تر و سالم تر خواهیم بود.