
از ما میخواهند بیاندیشیم.
اما وقتی به سر حدی از تامل درباره موضوعاتی که پایه باور بسیاریست میرسیم میگویند متوقف شویم!!
فقط میخواهند تا حدی بیاندیشیم که کتاب و خطبه هایشان مجاز میدانند!
میترسند بتی که سال ها میپرستیدند فرو بریزد، میترسند اگر سال ها زانو زدن در برابر چیزی که از توهمشان ساخته شده بود، پینه زانو هایشان، یک عمر زندگی با باوری که احتمال دارد غلط باشد،تمامش خاکستر شود و به رقصی غم آلود میان اسمان ها و زمین بدل شود!
بسیار کسانی هستند، خیلی بیشتر از چیزی که اطرافمان میبینیم، که گزاره ای با چند استدلال استقرایی که در سینی گِلی که با چرب زبانی از سینی طلا باارزش تر جلوه داده شده را میپذیرند و سال های سال نه به دنبال شناخت گل میروند و نه طلا!
هربار هم که کسی میگوید طلا با ارزش تر از گِل است دست هایشان را به گوش میفشارند و میگریزند!
چرا که میترسند، سال ها با همان باور زیستند، آجر به آجر زندگی شان با همین باور روی هم سوار و ساختمان زندگی شان بنا شده!
اگر روزی محتمل شود و طلا با ارزش تر از گِل باشد...
ساختمان روی سرشان خراب میشود، پس میگریزند؛
اگر هم فکران زیادی بیابند منتقد را میگریزانند، اگر قدرت گیرند منتقد را با ترس به سکوت وا میدارند، و رفته رفته آزادی کلام و تفکر انتقادی راه گناه برمیشمارند و منتقد را گناهکار!
اما بعضی هم نمیترسند اگر بنایی فرو بریزد که پایه محکم نداشته ، چراکه هرچه دست دست کنیم و اساسیه بیشتر سوار اجر ها کنیم فرو ریختن ان بنا سخت تر خواهد شد! و پذیرفتن فرو ریختاندن بنا هم به مراتب دشوار تر!
چیزی که بی گمان اشتباه است باورشان نیست (ولیکن احتمالش هست)، بی درنگ پذیرفتنش است. چینش آجر هایی است که نمیدانند از کجا امده و از چه ساخته شده! نرفتن به دنبال شناخت گل و طلا است!
این است اشتباه بسیاری از ما!
اما کو گوشی که راه به کلام دهد و ان را به نیرویی بدل کند که چند چرخ دنده خاک خورده را در سر بچرخاند!
اینجاست که تفاوتی چند فرسخی میان فرد «دانا»و«باهوش» به چشم میاید!
چراکه دانا آن است که بسیار چیز ها میداند، و بعضاً ممکن است برخی دانسته ها ناقص و نادرست باشد!
اما باهوش...باهوش ان است که با هر بهانه خرچ دنده های ذهنش میچرخد، می اندیشد به علت و معلول، به عمل و عکس العمل، به چرایی و چگونگی!
اما جوامع مارا کسانی تشکیل میدهند که گِل را به طلا با ارزش تر میدانند و دانایانی را میپرورانند و روی سر میگذارند و حلوا حلوا میکنند و باهوشانی را طرد!
راه گریز آسانی پیش رو نیست، به عبارتی هیچ راه گریزی از این وضعیت اسفناک نیست! ماهم چند صباحی در میان طرد شدگان خواهیم زیست تا پایان دور از انتظار گریبانمان را بگیرد.
!