این روزها هرچه مینویسم باز هم دلم تنگ است برای نوشتن. هرچه در دفتر و هرچه در موبایلم مینویسم باز هم کم است.
دلم میخواهد بارها و بارها از روی کلمه نوشتن مشق بنویسم؛ مثل کودکیهایمان. و در آخر معلمی هم باشد که به مشقهایم نمرهدهد. بیست، نوزده، شونزده... هیچ فرقی نمیکند چه نمرهای میدهد فقط این مهم است که چیزی را نوشتهباشم. هرچقدر بیشتر بهتر.

احساس میکنم بقدر تمام روزها و شبهایی که از دنیای کاغذ و قلم فاصلهگرفتم، دینی به گردن من قرارگرفتهاست و باید آنرا با نوشتن زیاد در این وقتها جبرانکنم.
مدتها بود که بالکل از هرگونه هنری که در دنیا وجوددارد فاصلهگرفتهبودم یکی از آنها هم هنر نوشتن بود.
تبدیل به فردی بیهنر شدهبودم که سعی در جبران اشتباهات دیگری در زندگیش داشت اما هرگز فکرش را هم نمیکرد که برای جبران آن اشتباهات، در حال ارتکاب اشتباهات جدید دیگری است!
اشتباهی مثل فراموشکردن خودش و دنیای درونش که سالهای سال برایش زحمتکشیدهبود.
کاش در آن روزها کسی در اطرافم بود و بیدارم میکرد از خوابی که عمیقا در آن فرورفتهبودم؛ خوابی که برای بیدارشدن از یک خواب دیگر درگیرش شدهبودم.
درست مثل زمانهایی که در حال دیدن خوابی هستیم اما خود را در آن، بیدار میبینیم و به این فکرمیکنیم که وقتی بیدارشدیم فلان کار را انجام میدهیم. و یا با خود میگوییم الان که دارم خواب میبینم وقتی بیدارشدم خوابم را برای فلانی تعریفمیکنم.

تا بحال دیدهبودم که فردی در هشیاری کامل به بیداری از یک خواب غفلتآلود میرسد، اما ندیدهبودم برای بیدارشدن از یک خواب غفلتبار، خود را مبتلا به غفلتی دیگر سازد و خواب خود را به توان دویَش کند.
#آزاده