صبح که شد از ابراهیم پرسیدم؟
که یک دوربین خرگوشی تو انبار دیدم؟
یه سری تکان داد و گفت یکی از دوستان اورده بود
که دیده ابان توپ خونه است و توضیحات دیگه..
ازش پرسیدم نمیشه یک ماهی دست من باشه
گفت نه چون مال یگان ما نیست و امانته.
دوزاریش نیوفتاد برای چی دوربین رو میخوام پرسید نکنه دیده بانی میکنی گفتم خوب حالا که امکانش نیست و توضیحی هم ندارم
بعد بهش گفتم اصلا نباید میپرسیدم و صبح زود باید میبردم تا میفهمیدی
ابراهیم چند لحظه ای فکر کرد گفت نمیفهمم..
گفتم بهش از بس که خنگی تو یادت رفته برای چی من امدم توی این خط
کلی دیشب در موردش صحبت کردیم پرسید برای دیگاه میخوای تک تیر اندازه
گفتم اره دیگه
خنگول رفت تو فکر..
چیزی نگفت منم فهمیده بودم امانته گیری بهش ندادم خودم رو اماده میکردم که برم خط و کارم رو ادامه بدم موقع رفتن
گفت چیزی یادت نرفته گفتم نه با نیش خند گفت حالا کی خنگوله..
دوربین رو ببر ولی چون امانته مراقبش باش خرابش نکنی ولی هشت روز دیگه مرخصی اون تمام میشه ده روز هم بزار روش حرفشو قطع کرد گفت بیست روز دیگه؟
من براش توضیح میدم قند توی دلم اب شد
دوربین رو برداشتم و با چیپ میول ارکان رفتم بالا تا رسیدم معطل نکردم میدونستم قولم عملی میشه
دوربین رو روی سه پایه وصل کردم رفتم سنگر گفتم از صبح شروع میکنم
دیگه دیده نمیشم حتما پیداش میکنم با دور بین های معمولی دیده میشدم شب که شد فکر میکردم الان که دوربین توی دیدگاهه با سیوی نف نمیشه زدش فضا ندارم تا اینکه فکری به سرم زد
تصمیم کرفتم پیداش کردم چه بلایی سرش بیارم همیشه میگفتم منفجرش میکنم فهمیدم چطور
میدونستم هر روز توی مو قعیت میاد و براش شده بود سرگرمی و شکار حداقل؟
یک ساعت صبح و عصر توی مدتی که سرک میکشیدم دستم امده بود.
صبح که میرفتم دیدگاه حالم خوب بود و دلم قیلی ویلی میرفتم حالم خوب بود.
پشت دوربین که رفتم پایه دوربینو طوری تنظیم کردم که دوربین دیده نشه در ورودی رو با یه پارچه سیاه بیشتر پو شوندم
نور کمتر بیاد روی دوربین برای برق نزدن گل مالیدم نمیخواستم هیچ هیچ اشتباهی بکنم اون روز گذشت و به نتیجه ای نرسیدم به خودم میگفتم نکنه مرخصی و هزار فکر دیگه
روز چهارم فکر کردم یه کم سرو صدا راه بندازم بکشمش بیرون یه تیر بار چی حرفه ای داشتیم گفتم بیاد و تیر بارش هم بیاره ارپی جی زن هم صدا کردم یه جای خوب پیدا کردیم و تیر بار رو جاسازی کردیم
توجیهشون کردم خودم رفتم پشت دوربین جایی که فکر میکردم پیداش کنم دوربین رو تنظیم کردم
ار پی چی زنه کارش عالی بود بهش گفتن این جایی هست که باید بایستی الان بیا جلو دیدگاه هر وقت کفتم به تیربارجی بگو بزنه
همه چی رو با تیربار چی هماهنگ بودم تیرباچی رو توجیح کردم
ارپی جی زن رفت رو خاکریز وقتی پیداش کردیم
همه چی اماده باشه
جای دوم تیر بار چی هم مشخص کردم
که هماهنگ کردیم جای خودشو باید عوض کنه همه چی اماده دزد حاضر بز حاضر
نمیدونست چند دقیقه بیشتر به زندگی ناپاکش نماده..
رفتم پشت دوربین علامت دادم و شروع کرد خط عراق را زیر اتش گرفتن فکر میکنم پنج دقیقه طول کشید تیر بار چی با فاصله خط عراق را زیر اتش گرفته بود
میدونستم چون کمتر خود ما باعث شلوغی خط میشدیم چون با خمپاره شصت و هشتاد و یک زیر اتش میگرفت
بستگی به حالشون بود که دست بردارن یا نه سرگرمی بود براشون ما نمیتونستم..
بگذریم
همین طور که با دوربین میچرخیدم و دعا میکردم خودشو نشون بده اینم میدونستم اگه پیداش بشه با شلیک ار پی جی خط ما رو زیر اتش میگیرن
بجه ها میدونستن بعد ارپی جی یا به دیدگاه یا سنگر های نزدیک برن بعد از 5 دقیقه چیزی دیدم که مات موندم
قسمتی از خط عراق با گونی با ارتفاع دو یا سه متر و با درازای 5 الی شش متر که به سمت یه تپه میرفت وصل بود
من با تعجب تکان خوردن یکی از گونی ها رو دیدم و یه دفعه یک کونی از وسط دیوار برداشته شد چند دقیقه سرک میکشید
تا پیدا کنه تیر بار کجاست وقتی گونی رو سرجاش گذاشت ار پی جی زن رو صدا زدم گفتم یکی دو دقیق وقت داریم تا گونی را بر داره
تنظیم کردم دوربین رو روش ارپی جی زن همیطور که میگفت دیدمش
نمیدونم چطور رفت بیرون منم رفتم پشت دور بین دیگه میدیدمش
هم سمت من تیر اندازی میکرد هم تیربار چی خیالش راحت بود مثل همیشه با خونسردی
یک صدا شنیدم انفجار
توی دوربین دیدم بعد گلوله ارپی جی رو دیدم که چطور از پشتش اتش و دود سفید در میامد و با سرعتی زیاد رفت داخل سوراخی که تک تیر انداز با بر داشتن یک گونی بوجود اورده بود
قبل از اینکه فکر کنه منفجر شد تیکه های بدن اون با گونی ها به هوا رفت
بعد از انفجار بجه ها رفتن سمت سنگر و من در دید گاه ماندم سکوت همه جا بود
من ماندم و 12 شهید که پیشم بودن به من لبخند میزدن من گریه میکردم انها یکی یکی به شانه های من میزدن و میرفتن
تسکینم میدادن و تشکر میکردم چیزی که منقلبم میکرد شهدا وقتی میرفتن روی پیشانی شون خال هندی وجود نداشت
لبخند روی لبشان بود و من تنها در دیدکاه ماندم
سه ساعت زیر اتش شدید بودیم وقتی تمام شد دلم نمیخواست دیدگاه رو ترک کنم
تا صبح فردا اشگ میرختم و خاک توی دستم رو بو میکردم فضای سنگر بوی بهشت میداد
اول فکر میکردم خیالاتی شدم فضا بوی عطر گرفته بود صبح بچه ها امدن پرده را زدن کنار اولین جیزی که گفتن این بود بوی عطر چیه...
خون شهدا یه جا ها خشک شده بود و مانده بود هر کس میشنید باور نمیکرد
شده بود زیارتگاه رزمندگان من ماموریتم را انجام دادم و رفتم
نمیدونم باور میکنید یا نه هر کی میرفت تایید میکرد
بعد ها بعد جنگ در بهشت زهرا جوانی که شهید شده بود از غسالخانه تا خاک سپاری همه را مست بوی عطرش کرده بود
وقتی شنیدم رفتم تا سر قبرش برم قبرشو پیدا نمیکردم یه اقای میانسال جلوی من روگرفت پرسید دنبال مقبره شهید که بوی عطر میده هستی
با تعجب گفتم بله جالبه دستم روگرفت برد
خیلی زود رسیدیم با دست نشان داد گفت اینه
وقتی نگاه کردم تشکر کنم نبود...
نشستم دستهامو به خاکش میمالیدم فضا هم بوی عطر میداد
کسی عطری با خودش نمی اورد تا بفهما
از زمانی به خاک سپرده شد بوی عطر بیشتر شده میتونید برید ببینید و هر حاجتی داری روا میشه...
انجا فهمیدم هیچ کس اشتباه نمیکرد شما چی فکر میکنید
اسمشو گذاشتم ایران
خون ایران
هوای ایران
جان ایران
اری جان ایران
جان من
مال منی ایران منی
جانم بفدایت