رمز موفقیت بزرگ تیم کوچک ما

تو راهروی مدرسه قدم می زدیم که یه هو چشممون افتاد به یه پوستر روی تابلو... تیتر زده بودند" اولین دوره مسابقات فوتسال دختران استان" ، من به دوستم نگاه کردم اونم به من نگاه کرد و دوتایی دویدیم به سمت کلاس... خیلی سریع یار جمع کردیم و رفتیم پیش مدیر و گفتیم ما می خوایم تیم داشته باشیم و تو مسابقات شرکت کنیم... مدیر هم با نک و نوک قبول کرد. اجازه گرفتیم بعد مدرسه بمونیم و تمرین کنیم... بی جیره مواجب می موندیم تا 4 الی 5 غروب تمرین می کردیم... چه کفش ها که پاره نشد، چه شلوارا که سر زانوهاش سوراخ شد. خب ما نه دروازه داشتیم نه توپ مخصوص فوتبال. با سطل آشغالای مدرسه دروازه درست می کردیم یه توپ م کم باد کردیم که بشه تمرین کنیم...

روز اول مسابقات با بهترین مدرسه شهر مسابقه داشتیم. همشون لباساشون یک دست بود، دوتا مربی داشتن یکی معلم ورزش خودشون یکی مربی مخصوص فوتسال. مهسا دوستم که با درخشش استعداد شناخته شد گفت ای وای بچه ها ما لباسامون شماره نداره که. یعنی اصلا برامون مهم نبود مثل هم نیستیم و شنبه یکشنبه لباس پوشیدیم صرفا شماره مهم بود که یهو مربی ورزشمون وارد سالن شد و گفت بچه ها بیاید اینجا. یه مشما بزرگ مشکی دستش بود از توش یه تعداد کاور در آورد که شماره داشت مام کاورارو روی لباسامون پوشیدیم و شاد و خرکیف (خیلی خوشحال) از اینکه مام شماره داریم رفتیم تو زمین. کل تمرکزمون رو تو تمرین ها گذاشته بودیم رو اینکه چطوری گل بزنیم، چطوری به دروازه برسیم. ما تمام بازی هامونو تو اون سه روز بردیم. از سر سخت ترین رقیبمون با اختلاف پنج گل بردیم. یعنی دیگه اصلا خسته شده بودیم انقدر گل زده بودیم بهشون. انقدر قوی شده بودیم که حتی یه بار دوستم مهسا توپو بلند کرد رو پاش و شوتی زد که متاسفانه برخورد کرد به شکم یه دختر خیلی لاغر و نحیف که درجا بالا آورد. تو اون لحظه من ناخودآگاه موهامو کشیدم، مهسا دستشو گاز گرفت، کاکرو یوگا هم از رو نیمکت گفت بابا تو دیگه کی هستی... خلاصه ما اول شدیم. مدیر بعد از اون ماجرا مدرسه رو مجهز کرد به امکانات کامل ورزشی اما دیگه اون رتبه تکرار نشد. چون اون آدما با اون سطح انگیزه دیگه تکرار نشدند. ما فقط به گل زدن فکر میکردیم، این اصطلاحات مسخره و طبقه بندی های جنوب شهر شمال شهر و امکانات و فلان هم اصلا تو ذهن ما نبود... اینکه توپ نداشتیم یا دروازه آهنی یا لباسای یه شکل یا مربی حرفه ای، اینا اصلا برامون مهم نبود ولی انگار رقیب هامون همه امیدشون به همینا بود...

چند سال پیش یه فیلم دیدم به نام جنگجوی درون توش یه دیالوگ فوق العاده هست که اون پیرمرد به اون جوون بعد تمام غر زدناش میگه " آشغالای ذهنتو بریز دور" آشغالای ذهن یعنی همون فکر کردن به حاشیه ها و گم کردن اصل داستان.

باز چند وقت پیش یه فیلم دیدم که توش یه مرد قوی هیکل چندتا مرد سرخ پوست رو شکست داد. شبش رئیس اون سرخ پوستا گردنبندشو هدیه کرد به اون مرده و گفت میشه بگی چیکار کنم مثل تو قوی بشم... احتمالا الان تو ذهنتون میاد که گفت فلان تمرین رو انجام بده! نه فقط گفت " تمرکز کن"

من از تجربه ی اون اتفاق خیلی استفاده کردم مثلا سال کنکورم مجبور بودم کتابای خواهرامو استفاده کنم که قدیمی بودند اما هرگز به این فکر نکردم که کتابام قدیمیه و همیشه میگفتم اصل کار رو باید یاد بگیری اونوقت هرچی که بدن بلدی حل کنی و یا اصلا توجه نکردم به اینکه دوستام 4 تا 4 تا کلاس بیرون میرن. همش میگفتم کنکور از تو خود کتابه پس یاد بگیر ببین طراحا چطوری فکر میکنن که بتونی دستشونو بخونی و تونستم یه رتبه ی خوب بیارم.

این روزها ولی انگار یادم رفته بود این تجربه های خوب. مغزم پر شده بود از آشغال. خالی کردم آشغالارو. خالی کنید آشغالارو که اگه بمونه بدجوری بو میگیره..

منو خدا_________________________شما همه