
بسم الله الرحمن الرحیم
Before the fall 2004
نقد و بررسی فیلم سینمایی پیش از سقوط
دسته بندی: سینمای آلمان
انتخاب در آرزو یا انتحار در آرزو
حقیقت هایی در جهان وجود دارند که افراد فکر می کنند تنها با تجربه کردن به عمق آنها پی می برند، و وقتی آنرا تجربه کنند می بینند آنچه با آن مواجه اند اصلاً خلاف تصوراتشان است، به این خاطر به مسیر جدیدی روی می آورند، و در واقع ماهیت حرکتشان تغییر خواهد کرد. کأن لم یکن شيئاً مذکورا
آلمان پیش از سقوط یا به قول خودشان رایش سوم سرتاسر اتمسفری سیاسی دارد، شاید بتوان گفت سیاسی ترین شعارزدگی ها را داشت اما این همه کار تبلیغاتی ملتشان را قانع نمی کرد تا با ایدئولوژی نازیست ها همراه شوند. اگر هم عده ای همراه شدند بخشی بخاطر جو بوده و بخشی هم خفقان، شاید هم بتوان یکسری همراه را برای نازیست ها تلقی کرد که غرق در دستگاه تبلیغاتی ایشان و در رؤیای رسیدن به نان و نوایی بودند و هستند. با تشکیل دادن این فضای ناپاک تمام ارزش های انسانی و الهی را پشت سر می گذارند.
یک مسئله ای که رخ دادن اون تقریبا حتمی هست اینه که هر چقدر ورودی داشته باشیم همانقدر خروجی خواهیم داشت که قدیمی ها تعبیرشان این بود هر چقدر پول بدی بیشتر آش می خوری، در داستان پیش از سقوط، آش آنقدر برای سوژه اصلی فیلم دلچسب نبوده یا چه؟ خدا می داند، اما تنها چیزی که متقن است پولش در آن وادی خریدار نداشته، به تعبیر امروزی مثل این می ماند که شما در جایی هستی که فقط پول نقد می پذیرند و شما فقط کارت بانکی داری، حال در منطقه ای زیست می کنی که اصلا نظام بانکداری الکترونیک ندارد؛ آن موقع حل این چالش سخت خواهد شد...
فردریش نوجوان است و مثل دیگر نوجوانان آلمانی سرمستی های در سر دارد و برای آنها تلاش می کند، او کار می کند تا بتواند ورزش بوکس را ادامه دهد، روزی که از سر کار برگشته و مستقیم به باشگاه می رود تا در رینگ بوکس به مبارزه بپردازد، از قضا حریفش محصل دبیرستانی نخبگانی است، (در آلمان هیتلری مدارسی وجود داشتند که نظامی بودند و وظیفه آنها تربیت افسر برای ارتش بود و از امتیازات ویژه ای برخوردار بودند) که بهمراه دیگر دوستان و مربی اش در باشگاه حاضر بودند، در حین مبارزه فردریش حریفش را به زمین می زند ولی او را ناک اوت نمی کند، حالی به حالی می شود دلش می سوزد، حریف هم فرصت رو مغتنم میشمارد و بلند می شود و با یک ضربه فردریش را ناک اوت می کند، پس از مبارزه مربی آن مدرسه به سوی فردریش می آید و به او پیشنهاد تحصیل در مدرسه را می دهد و او را ترغیب به حضور در مدرسه می کند، این جرقه باعث شد تا فردریش جور دیگر بیاندیشد، تا جایی پیش رفت که رودرروی خانواده اش می ایستد و هیتلر را کس و کار خود می یابد.
این ذوب شدن زمانی مقدس می شود که، در اوج رسیدن به هدف باشی، و بیاندیشی که همان خوشبختی است اما با یک وحشت اساسی رویارو می شوی و می بینی که هدف اصلا چیز دیگریست و این مسیر بیراهه است. این هدفیابی ها در سینمای آلمان واقعا قابل تحسین است. به این می ماند که افرادی برای معنا در مسیر قدم می گذارند، اما با معنویت مواجه می شوند. که یا هدایت می شوند یا در نادانی خود غوطه ور می مانند.