
بسماللهالرحمنالرحیم
🔺️ دستهبندی: گوتیک آمریکایی
🔺️سال انتشار: 2025، نت فلیکس
🔴 علم بیولوژی ثابت کرده است که انسان در تاریکی تعادل خود را به سختی حفظ میکند. من خودم نمیدانم که این فیلسوف تاریکی، گیرمو دلتورو چگونه در میزانسنهای تاریک فرانکنشتاین تعادل خود را حفظ کرده است و سناریوهایی فکورانه خلق کرده است.
🔴 در بحث ثبت و ضبط و دکوپاژ، مختصر بگویم: محشر است. یعنی شاید توقع ما را بالا نبرد، اما همان گیرمو دلتورو همیشگی و داستانهای عجیبی که به همراه دارد، داستان را میسراید و در یک نقطه نزدیک به اوج معلق میماند و شما را در همان حس عذاب نگه میدارد تا بفهمید رضایت روح در لذت بردن نیست، بلکه در عذاب کشیدن و تأمل داشتن است.
🔴 داستان از آنجا شروع میشود که این جمله در زندگی ویکتور جوان رخ میدهد و زندگی خود را بر مدار آن توسعه میدهد: «من میخواهم برای تو... انجام دهم.» او با انتخاب خودش یک زندگی جهنمی برمیگزیند و نماهای این زندگانی رفتهرفته تاریکتر میشوند. در حقیقت خودش هم نمیداند که عاقبتش کجا ختم میشود، چرا که برای آن هدفی که تعیین کرده است هیچ دلیلی نداشته؛ نه برای پیش از رسیدن به آن و نه برای پس از رسیدن به آن. او صرفاً میخواسته به آن برسد و به احتمال زیاد هم میرسد.
🔴 فیلم، تمام اصول و مبانی زندگی را زیر سؤال میبرد و به طرز جنونآمیزی به آنها پاسخ میدهد. نه اینکه تمام پاسخها مطابق معیارهای منطقی باشند، بلکه فقط میگوید: «من برای این سؤال پاسخم را یافتم و قانع شدم. پس از آن چیست؟» هرچند این کارگردان در زمره سینماگران یهودی میباشد، اما برخی از جهتگیریهای الهیاتی خود را از دیدگاه مسیحیت جلو میبرد و بهصورت تلطیفی به داستانهای متعددی، منجمله شروع آفرینش، قوانین خدا در جهان، عشق انسانی و... اشاره میکند. اما گویا نقطه عطف ذهنی او در مرگ خلاصه میشود؛ چرا که معتقد است مرگ نقطه رهایی از رنج و آزادی مطلق است. هرچند جهان پس از مرگ را به نمایش نمیگذارد و فقط معتقد است مرگ بُنمایه رهایی است. همچنین زندگی را دوره گذر میبیند و یادگیری دانش را مرحله آماده شدن انسان با مرگ برمیشمارد. این قضیه را تا آنجا جلو میبرد که یک جانور شبهانسان هنگامی که به مرحله فهم و دانایی میرسد، هرچند هیبت هیولایی دارد، اما در باطن میتواند لطیفتر از ظاهر خودش باشد. البته کارگردان اینها را مالهکشی میکند؛ چرا که در میان همان زیست هیولایی، جایی اشاراتی دارد و یکسری چیزها را به بهانه واهی توجیه میکند. مثل آنجا که گرگها پیرمرد نابینا را میکشند و میگوید: «بله، این جنگ برای بقا بوده.» پس زمانی که آن جانور شش نفر از خدمه کشتی را نابود میکند، کسی در جریان این داستان او را ملامت نمیکند.
🔴 حلقه گمشده انسانها شاید از نظر گیرمو دلتورو عشق باشد؛ امری که چه ذات هیولا داشته باشی و چه نهاد پاک و معصوم، صرفاً در پی رسیدن به آن هستی. وظیفه بدسرشتان تباه کردن هویت انسانی است؛ چرا که به خاطر هوایی که در سر میپرورانند، چیزی غیر از اهداف شخصی برای آنها مهم نیست.
🔴 شخصیتهای فیلم هر یک هدفی در زندگیشان داشتند، اما برای اهدافشان دلیل منطقی نداشتند و بهدنبال ارزشیابی آن هدف نمیرفتند. چرا که با همان آشنا شده بودند و به گمانشان دیگر آن هدف پاسخ کل نیازهای زندگیشان بود. آنجا که ویکتور برای زنده کردن مرده دست به هر کاری میزند و با کمک علم سعی دارد در مقابل همهچیز بایستد و برایش تفاوتی ندارد که در مقابل اقتصاد باشد یا اخلاق. هرچند که دانشمند بیاخلاقی بود و در ادامه منحرف میشود، پس حتی جانوری که خلق میکند به او احترام نمیگذارد.
🔴 در پایان، ما از سرنوشت جانور باخبر نمیشویم که چه اتفاقی برای او میافتد و آیا با جاودانگیاش کنار خواهد آمد یا نه. مسائل بسیاری بیپاسخ میمانند. اما قطعاً تماشای فیلم در دوره فعلی ارزش بالایی دارد.
🔺️ وفقنا الله و إیاکم
✒️ محمدمهدی زبیدی