ویرگول
ورودثبت نام
ضُحاخانومِ؛
ضُحاخانومِ؛
ضُحاخانومِ؛
ضُحاخانومِ؛
خواندن ۳ دقیقه·۸ ماه پیش

هیچ؛

تقریبا هیچ؛ هیچِ هیچِ هیچ!

گاهی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که آیا کسی که درون آینه در چشمانش زل می‌زنم "من" است؟ آن منی که می‌خواست شاد باشد؟ پس چرا هیچ شباهتی به "منِ" آیندهٔ کودکی‌هایم ندارد؟ نه شاد است و نه سرزنده و امیدوار، این را از چشم‌های بدون برقش می‌توانی بفهمی! دیگر از آن چشم‌های درشت و مشکی که در دل شب برق می‌زد خبری نیست، حال چشمانی خمار و بی‌روح است که فقط می‌نگرد، آن هم عمیق، غمگین و بی‌حس! انگار که خیلی زود بزرگ شده بود، نه به معنای بالاتر رفتن سن، به معنای چشیدن تلخی‌های زندگی. خیلی زود بود برای شکست‌های پیاپی، نه؟ خیلی زود بود که لکهٔ سیاهِ گذشته‌ات را هرروز در سرت بکوبند و تو دم نزنی. خیلی زود بود برای اینکه با شنیدن یک اسم، یک خاطره، یک مکان و یک آهنگ لعنتی پرواز کنی به گذشته و این گذشتهٔ سیاه و تاریک و برنگشتنی اکنونت را نیز به تلخی بکشاند. به این فکر می‌کنم که وقتی من به دلیل اشتباه گذشته‌ام نمی‌توانم خودم را ببخشم، خدا چگونه می‌خواهد مرا ببخشد؟ اصلا رهایش کن؛ خدا معقولهٔ جدا دارد، نمی‌خواهم ذهنم را درگیرش کنم، آخر به او می‌گویند "ارحم‌الراحمین"!

داشتم می‌گفتم؛ خیلی زود بود برای تجربه‌های تلخ و اشتباهات. جای بد ماجرا اینجاست که مدام این گذشتهٔ نابخشودنی هرروز به صورتت سیلی می‌زند، فراموشی‌اش محال است. این‌هایی که می‌گویند "فراموشش کن" بیهُده سخن می‌گویند. مگر آدمیزاد آلزایمر دارد؟ چگونه می‌شود خاطرات را فراموش کرد؟ مگر می‌شود دو جفت چشم مشکی را به فراموشی سپرد؟ مگر می‌شود حالِ خوب دوروزه را فراموش کرد؟ راستی؛ گفتم حالِ خوب دوروزه! هرموقع آمدیم خوشحال باشیم، طوری با فرق کله به درون چاه سقوط کردیم و طوری در گودال غم و ناراحتی فرو رفتیم که گذر زمان را نیز متوجه نشدیم، فقط دیگر آن آدمِ قبلی نشدیم. دیگر آن آدمِ قبلی نشدم، آدمِ قبلی شاد بود، آدمِ قبلی دغدغه‌های عالی و رسیدنی به آینده‌اش داشت، آدمِ قبلی امیدوار بود و سرزنده؛ اما حال چه؟ واقعا هیچ!

گویند زندگی برای سختی کشیدن است و من این را با جان دل می‌پذیرم؛ اما فقط می‌خواهم بدانم این چرخ گردون چه زمانی بر وفق مراد منِ حقیر خواهد چرخید؟ به والله که خسته شده‌ام، می‌فهمی؟ خسته! نه جسمی، بلکه روحاً خسته شدم. شده روحت خسته شود؟ انگار دیگر هیچ نایی ندارم. من که سنی نداشتم، چرا باید در اوج جوانی اینگونه در نشیب‌های زندگی دست و پا بزنم؟ نه فرازها، چون فرازهایش فقط دوروزه بودند، طوری از فرازش در قعرِ بدحالی سقوط کرده‌ام که هیچکس و هیچ‌چیز نمی‌تواند نجاتم دهد. انگار که دیگر چیزی از دنیا نمی‌خواهم، اگر دنیا این بود، نمی‌خواهمش!

راستی؛ فرشتهٔ نجاتم صدایم را می‌شنوی؟ من می‌گویم کسی نمی‌تواند نجاتم دهد، اما تو باور نکن. تو بیا، تو بیایی زندگی‌ام چراغانی می‌شود. تو بیایی خورشید این شب‌های تیره و تار خواهی بود. تو بیایی همه چیز بهتر می‌شود. تو بیایی روح تازه‌ای در من می‌دمد، تو بیایی همه چیز درست می‌شود، به تو اطمینان می‌دهم که حالم خوب می‌شود فقط اگر تو بیایی و بمانی. به جانِ تویی که نمی‌دانم که هستی و کجا، خسته‌ام. از همه‌چیز، از خودم، از زندگی، از دنیا، از این روتینِ تکراریِ مسخره و حوصله‌سربر! جانِ دلم، تو بیا، تو بیایی زندگی زیبا و خوب نه، اما قابل تحمل می‌شود، قول می‌دهم. فقط باید بیایی و بمانی و باشی و من را نیز با خود ببری..


زندگی
۱۸
۳
ضُحاخانومِ؛
ضُحاخانومِ؛
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید