پس چرا پس از هر شب مردن ،صبح برمیخیزیم و راهی کشتارگاه میشویم؟!

این روزا مردن شده آرزو،البته شاید بهتره بگیم شده بود تا همین چندی پیش ،چون با این اوضاع گرونی هزینه کفن و دفن هم نمیصرفه ...فعلا نبودن آرزومه، این که کاش کلا زاده نشده بودم .
به کتابام که نگاه ميندازم حس میکنم توهین به شخصیتمه،از پیشرفت های جهان میگه و تهش مینویسه امید است با پیشرفت تکنولوژی، پیشرفت دانش و فناوری ،پیشرفت فلان، کشور ماهم در آینده ای نچندان دور از این قبیل صنایع بهره ببرد ...امید است... امید است...نه امیدی نیست کتاب خوش بین احمق من ...هیچ امیدی نیست... .
به عنوان یه نفری که "میگننن" آینده رو قراره بسازه ،فعلا با گِلی که توش گیر کردم درگیرم ،اصلا کی گفته گِله؟!،این قطعا مردابه ،دست و پا زدنم باعث شده تا گردن فرو برم تو این بدبختی ...شاید بهتره قبول کنم که قرار نیست هرگز روز خوب بیاد.
بخش ناراحت کننده ماجرا اینه که نسل پیشین ما که پدر و مادرامون میشن هم روز خوبی ندیدن ، افرادی با قلبی مملو از آرزو...آرزوهای نرسیده ... آرزوهای مرده...الان یا از همشون دل کندن یا از سینه درآوردنشون و جاشون را با آرزو برای ما پر کردن ...
و الان من مسئولم ...هم برای آرزو های خودم و هم برای تک تک آرزوهای تحمیلی ،هم برای جبرانِ مردنِ تمام آرزو های پدر و مادرم در این روزها و شاید به پای من ...حال تکلیف چیست ؟مانند مسئولان کشور در جمعه حسرت برخیزم و اظهار بی اطلاعی کنم؟

به برنامه های تلویزیون که نگاه میکنم ،افرادی رو میبینم در بلاد کفر که دارند به معنای واقعی کلمه زندگی میکنند ،هم سن و سال منند اما من از اونا خیلی پیرترم ...حال تکلیف چیست ؟دست به مردن بزنم شاید در جهانی دیگر شاد باشم ؟
الان که دارم مینویسم از استرس نیمه چپ بدنم سنگینی میکنه،دست هام سردن و اصلا حالم خوب نیست ...یک کوه درس نخونده دارم و دو جفت چشم منتظر ...حال تکلیف چیست؟خود نومیدم را رام کنم و فرهاد کوه کَن بشم یا چراغ امید رو در چشمان منتظر خاموش کنم ؟
خیام میگه :یزدان چو گِل وجود ما میآراست/دانست زفعل ما چه برخواهد خاست
بی حکمش نیست هرگناهی که مراست/پس سوختن قیامت از بهر چه خواست ؟
هر لحظه از زندگیم که به عقب بر می گردم و نگاه میکنم می بینم مقصد و هدف همین بوده ،توهم انتخاب داریم اما یک راه بیشتر نیست ،جاده یکیست و پاها ز ما فرمان نمیبرند، سکان اعمالمان هرگز دست ما نبوده ،حال تکلیف چیست؟این رنج بی نهایت که تمام شد در دنیای دیگر برای تقاص گناهان خودناکرده مجازات شویم ؟ اصلا شاید همین دنیا مجازات گذشتهمان است...
این روزها نان نداریم و به خاک مینازیم،آینده نداریم و به تاریخ مینازیم...به پیشینه...به آنهایی که آمدند و ساختند ،آنهایی که آباد کردند ،اما تا کی ادامه بدیم این بازی مسخره رو ؟ تا کی از خشم سرخ شیم و فریاد بزنیم که تمدن فلان برای ماست...تندیس فلان یادآور شکوه ماست ،دست نوشته فلان از ماست و کنون در بهمان جاست...فلان دانشمند فرزند سرزمین ماست...پس تکلیف زندگی ما چیست ؟ما...ما ...صفحهی تاریخ ما با چی پر میشه؟
و در آخر.... آهای آیندگان ... شما که از دل توفانی بیرون میجهید که مارا بلعیده است وقتی از ضعف های ما حرف میزنید یادتان باشد ...که از زمانه سخت ماهم چیزی بگویید
تمام.