ویرگول
ورودثبت نام
N.B
N.B
N.B
N.B
خواندن ۸ دقیقه·۲۰ روز پیش

پس کِی همه دوستم دارن؟

روایتی ذهنی از دخترکی که می‌خواهد دوست داشته شود .
روایتی ذهنی از دخترکی که می‌خواهد دوست داشته شود .

مامان می‌گوید سروصدا را دوست ندارد ،پس کودک شش ساله بدخلقی می‌کند با دوستانش ،آنها را به بیرون خانه می‌برد و حتی بیرون حیاط، چون مامان کثیفی حیاط را دوست ندارد،دوست ندارد برگی ریخته شودو با ظرف های کوچک در حیاط خانه آشی پخته شود ،پس بچه ها را بیرون میکند و تنهایی بازی می‌کند، سخت است اما روزهاست که تنها باربی همبازی اوست ...

منتظرست مادر تشویقش کند اما فقط می‌شنود که به عمه می‌گوید هیچ دوست نداشته که بچه اش اینگونه پرخاشگر و رک و بدخلق شود ...پس کی دوست داشته می‌شود ؟


بابا دوست دارد بچه هایش درسخوان باشند که وقتی می‌رود دفتر مدیر آنها هی تعریف کنند و بابا ذوق کند ،هی به تربیت بابا آفرین بگویند و زیر بغلش هندوانه بگذارند ؛دخترک درس می‌خواند ،زیاد ،هفت ساله است اما به بازی میل زیادی ندارد به غذا هم همینطور،ترجیح می‌دهد اول تکالیفش را انجام دهد و بعد غذا بخورد و بعد بازی کند ...


روزهای بعد از عید است و کلاس اول رو به اتمام ،روی سکوهای گوشه حیاط مدرسه می نشیند و کتاب را در دستش بالا و پایین می‌کند ،چشم از هم‌کلاسی هایش که با خنده می‌دوند می‌گیرد و با خود می‌گوید من دیگر بچه نیستم ،بازی برای بچه هاست،من باید درس بخوانم .


کلاس دوم است ،پس از آنکه مامان و بابا و عمو اورا به خاطر هم صحبتی با زنی که نمی‌شناخت دعوا کردند دیگر از عمو می‌ترسد و کمی آرام تر شده ، امروز زن دوباره به سراغ دخترک آمده بودو دخترک از ترس فرار کرده بود و پشت مدرسه قایم شده بود ...اما به مامان و بابا چیزی نمی گوید چون می خواهد دوست داشته بشود ...برخی روزها در کلاس می‌ماند و بیرون نمی‌رود از ترس اما به مامان و بابا چیزی نمی‌گوید ‌،چون...


معلم سخت گیر است ،بچه هارا کتک می زند ،او می‌ترسد اما هرگز مورد بداخلاقی معلم قرار نمی‌گیرد ،چون همیشه به موقع در کلاس است ،البته خیلی زودتر از زمانی که باید ،او از استرس در هشت سالگی ریفلاکس معده دارد اما ...مهم نیست ،او همیشه تکالیفش را کامل می‌نویسد ،مادرها به زیادی تکالیف خرده می‌گیرند و به معلم شکایت می‌کنند اما دخترک همیشه کامل می‌نویسد، چون می‌خواهد دوست داشته شود ،روزهای مدرسه تا عصر تکلیف می‌نویسد و بازی را برای بعد می‌گذارد،به مادرش زحمت نمی‌دهد حتی برای املا نوشتن متن درس را از حفظ می‌نویسد،معلم گویی که بچه ها صدسال است می‌خوانند و می‌نویسند ،هرکه در املا نوشتن بلند صداکشی می‌کند را کتک می‌زند اما دخترک هرگز صدایی نمی‌کند ...


نه ساله است ،دو روزی‌ست که انیمیشن مورد علاقه اش را دیگر نمی‌بیند چون هم زمان تکلیف نوشتن و تلویزیون دیدن تمرکزش را به هم می زند و اورا کند می‌کند؛این روزها تکالیفش را که تمام می‌کند کتاب می‌خواند، برای بازی دیگر بزرگ شده، کتاب ها از رده سنی بالاتر هستند اما دخترک دوستشان دارد،کتاب های کودک کوتاه اند و زود تمام می‌شوند اما رمان های نوجوان زمان میبرند ،با اینکه دخترک در کتاب خوانی تند است و هر دو روز یکبار کتاب پونصد یا هفتصد صفحه ای را تمام می‌کند ، به یاد می‌آورد هفته پیش کتابی هزار صفحه ای را در یک و نیم روز خوانده و غرق در شعف می‌شود، با اینکه کتاب هارا برای خودش می‌خواند اما کمی دوست داشته می‌شود ،چون دخترک از سنش فهیم تر است ،دخترک کتاب میخواند و مطالعه می‌کند،برای یک بچه نه ساله کمی زیادیست...


کلاس چهارم است...هفته پیش برای پدرش از ام.اس می‌گفت، داستان خانمی که ام.اس گرفته کمی برایش زیادی بود اما برای پدرش اطلاعات را گلچین می‌کند و از فشار های روانی که با خواندن کتاب گریبان گیرش شده چیزی نمی گوید ،قبل تر درمورد خط بریل از پدرش پرسیده بود و گاها کلماتی بالاتر از سنش می‌گوید ،به لطف کتاب ها دایره لغاتش وسیع است.


کلاس پنجم است،نشانه های بلوغ دارند ظاهر می‌شوند ،از خودش متنفر است ،کمتر درخانه درس می‌خواند اما در مدرسه ،زمانی که بچه ها بازی می‌کنند در پاتوقش یعنی پشت ساختمان مدرسه ،درس هارا مرور می‌کند و از تنهایی با خودش لذت می‌برد، سر و صدا ها عذابش می‌دهند ،سر کلاس بچه ها را که بازی می‌کنند دعوا می‌کند و خود سرش را روی میز آهنی می‌گذارد ،سردی اش را دوست دارد ،صدای انگشتانش بر روی میز را هم همینطور ...


کلاس ششم ،بیشتر از همیشه درس می‌خواند، معلم خشن است و او اضطراب دارد ،دیگر کل بعد از ظهر هارا مطالعه می‌کند ،معلم نمره می‌دهد ،باید توصیفی باشد اما...کسی جرئت اعتراض ندارد ،زنگ تفریح است و در کلاس خالی درس می‌خواند، مادرش به معلم گفته که چیزی نمی خورد ،معلم از دخترک که به خاطر درسخوان بودنش محبوبش است می‌خواهد که خوراکی هایش را بخورد ،دخترک دستپاچه جواب های سرو بالا می‌دهد و قول های پوچ ،او چیزی نمی خورد ،نه تا وقتی که معده اش به استرس واکنش میدهد و همه را پس می‌زند ....


پانزده ساله است ،تنها دوستی که داشت را خودش پس زده چون از نظر دخترک دوستی یعنی یکرنگی و آن دختر چند رنگ دوست خوبی نبود،حال دخترک می بیند دختر با همه دوست شده و سرکلاس به او تیکه میندازد ،برخی روزها از بازی روانی که دخترک بدجنس با او شروع کرده ساعت ها گریه می‌کند،خودش زیاد محبوب نیست اما پاچه خوار زیاد دارد ،چون هستند کسانی که در امتحانات به تقلبش نیاز دارند ،دخترک خساست به خرج نمی دهد و هرچه را می‌خواهند می‌گوید،شاید چون میخواهد دوست داشته شود .


شانزده ساله است ، وارد مدرسه جدید می‌شود ‌،برای ورود به این مدرسه زیاد تلاش کرده بود و آزمون را خیلی خوب داده بود ،می‌خواست دوست داشته شود و الحق که پدر و مادر و فامیل ها برای این واقعه زیاد تحسینش کرده بودند اما دخترک بیشتر از همه می‌خواست دوست پیدا کند ،وارد دنیای جدید شود ..‌.


روزهای زیادیست که دیگر کتاب های رمان نمی خواند چون درس ها امانش نمی دهند ،در این مدرسه جدید ،رقابت زیاد است ،او به قدر کل زندگیش گریه کرده و هنوز هم درس می‌خواند؛رشته را بابا در ذهنش از کودکی دیکته کرده و او با تمام سختی ها رشته را دوست دارد ،او خوب می‌تواند درس بخواند ...


هفده ساله است ،دوستان کمی پیدا کرده اما همان هارا دوست دارد ،کم حرفیش کمی دوستانش را نارحت می‌کند اما او در مقابل برای دوستانش همیشه همراه ست ،شنونده عالیی است و خوشبختانه دوستان اجتماعیش به گوشی برای وراجی هایشان نیاز دارند.


سال کنکور است ،خسته شده ،تابستان حتی یک روز هم به خود فرجه استراحت نداد ،ساعت مطالعه تابستانش زیاد نبود تا خسته نشود اما او از برای یازده سال خستگی داشت ،معده درد دارد ،دکتر گفت عصبی ست،آزمایش نوشت ،دنباله اش را نگرفت چون دوست ندارد درد را جدی بگیرد ،معتقدست درد جزء همیشگی زندگیست ،یعنی زنده است ،یعنی حس دارد .


کمتر از همیشه درس می‌خواند، بابا می‌گوید وقت ثمر دادن که رسیده دارد همه چیز را به باد می‌دهد، دخترک باهوش است ...یا شاید چون از بقیه دوستانش بیشتر می‌فهمد باهوش خطاب می‌شود، شاید چون آن زمان که آنها درس نمی خواندند و درگیر اینستا و عاشقی و کافه گردی و شهربازی رفتن، بودند او درس می‌خواند ،شاید چون همیشه جزو چهار دانش آموز برتر کلاس بود ...نمی دانم ،شاید هم چون از بچگیش می‌خواست عاقل باشد ،بفهمد تا مورد تحسین قرار بگیرد...نمی دانم...به هرحال پدر هوش و استعداد و تلاشش را حیف شده می بیند .


دختر خودش را جمع و جور کرده ،سخت است ،خسته است اما هنوز هم درس می‌خواند ،مثل رتبه های برتر روزی دوازده ساعت درس نمی خواند ،هر روز با استمرار نمی خواند ،هر صبح سحر بلند نمی‌شود اما هنوز هم درس می‌خواند، اینبار امیدوارست به مکان جدیدی برود تا بتواند این افسار بچه خوب بودن را بکند و بیندازد دور ،کمی درس نخواند و به جایش کافه و شهربازی برود ، با دوستانش بیرون برود و در خیابان قهقهه سر بدهد .برخی روز ها نمی تواند درس بخواند ،چون همه چیز به هم ریخته است ،وسواس دارد و اطراف باید مرتب باشد،او خیلی دقیق درس می‌خواند،برای خواندن درس غیر طبیعی زمان میگذارد، هرگاه مبخواهد کمتر بخواند و سرسری بگذرد کسی در ذهنش میگوید کافی نیست ،بیشتر ،ان جمله را پنج بار دیگر بخواند، ده بار کافی نیست ،زیرنویس ها فراموش نشود ،می‌خواهی به بیشتر بدانیم ها نگاهی بیندازی؟ ‌،از روی متن بنویس ...مشاورش می‌گوید اینها نشانه های OCDهستند ،می‌گوید کنکور به درک در آینده چگونه می‌خواهی زندگی کنی ،اما دخترک می داند از کودکی این به اصطلاح او سی دی را داشته و در آینده هم باهمان ادامه می دهد ،باکی نیست ‌...


دخترک کمی به خودش ایمان آورده، می‌خواهد خودش ،خودش را دوست بدارد ،گوربابای بقیه ...دانشگاهی که خودش دوست دارد در رشته ای که نمی‌داند خودش می‌خواهد یا جزو سرمشق های دیکته های رواتی بزرگتر هاست برود ،می‌خواهد عاشق بشود و کسی را دوست بدارد،می‌داند احتمالا برای این ماجرا کمی از دوست داشته شدنی که سال ها با زحمت به دست آورده را از دست می‌دهد اما می‌خواهد انجامش بدهد ،میخواهد روزی در خیابان با صدای بلند قهقهه بزند و کمی دیگر از محبت هارا بریزد ،گاهی ارایش کند و موهایش را بیرون بریزد ،می‌داند دیگر نمی تواند بچگی و نوجوانی رفته را زنده کند اما می‌خواهد حداقل جوانیش را صرف جوانی کردن کند ،زندگی کند حتی به غلط .‌

پایان .


این داستان نسبتا طولانی رو نوشتم چون خواستم در کنار همه زندگی های رویایی که در فضای مجازی به تصویر کشیده شدن ،همون زندگی هایی که هرچی بدویم هم بهشون نمی رسیم ، تصویر یه زندگی نسبتا معمولی هم باشه ،برخلاف اینستا و دنیای مجازی که پراز آدم های همه چیز تمام پولدار همیشه محبوب دوست داشتنی با خانواده های فوق العاده ست،دنیا یا حداقل کشور ما پر از آدم هاییست که برای عادی ترین خواسته هاشون باید تلاش کنند ، تلاش خیلی زیاد وبا احتمال موفقیت کم ...


من توی نوشتنش غرق شدم ،عذر میخوام اگر زیادی طولانیست،اگر اشکال و اشتباهی در داستان‌ هست یا مفهوم و مضمونش مشکل داره .


دوستدرسدانش آموزدنیای مجازیسال کنکور
۱۳
۹
N.B
N.B
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید