
چند سالی را شانه به شانهی هم گذراندیم...
صدایی نامت را آواز میکند...
دور میشوی...
[دارد باران میآید
لااقل باران را بهانه کن] ...
سیاه جامگان در خالیِ طبل بختمان میکوبند...
چه ستارههای بزرگتر از ماه که کوچک شمرده میشوند...
چه سیارههای گرم تر از خورشید که سرد خوانده میشوند...
زوزهی سوت قطار از فرسنگها دورتر به گوش میرسد...
اما تو، نه صدایم را به خاطر آور، نه اسمم را...
فراموشم کن...
نوای بوی موهایت تا سالها شنیده میشود...
به یکباره سکوت.
"ژیوان"