ویرگول
ورودثبت نام
Zhivan
Zhivanگه گاهی مینویسم... گاهی هم دکلمه میکنم... بخونید و گوش بدید. خوشحال میشم نظرتونو بدونم...
Zhivan
Zhivan
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

دفترچه خاطرات(۳۰ اردیبهشت۴۰۵)

امروز اصلا حالم خوب نیست...

اینجا مینویسم شاید یه کم دلم آروم بگیره...

هرچی فکر کردم... نشد...

هرچی کار کردم... نشد...

هرچی برنامه ریختم... نشد...

به قول معروف: تهش علی موند و حوضش...

شاید من اشتباه کردم...

شاید بقیه مثل زالو خونمو مکیدن...

ولی نه...

تقصیر خودم بود...

نباد زندگیمو اینجوری میدادم دستشون و بهشون اعتماد میکردم...

و کلی نباید دیگه...

ولی چه فایده...

دیگه بدرد نمیخوره...

هرچی بخوام خود خوری کنم اثری نداره جز اینکه حال خودم بدتر شه...

کاری دیگه از دستم بر نمیاد...

خدا هم انگار قهر کرده...

میدونی چی میگم دیگه؟؟؟

امروز از سر کار زنگ زدن مگن چرا نیومدی؟؟؟ میگن همش از زیر کار در میری...

بهشون میگم من ۱ ماهه میخوام رباط پامو عمل کنم؛ هی به خودم میگم خیلی کار مونده و تا تمومشون نکنم عمل نمیکنم...

اون روز برگشته به من میگه خوب به خودت مرخصی میدی!!! گفتم شما بابات بیمارستان باشه کسی نباشه پیشش چیکار میکنی؟؟؟ من ۱ ساله فقط ۱۰ روز مرخصی رفتم...

چند روز قبل مامانم میگه برو مرخصی بگیر یه کم حال روحیت بهتر شه... میگم نمیخوام... بمونم خونه چیکار کنم؟؟؟

ولی الآن که کلی بدبختی دارم و نمیدونم چیکارشون کنم؛ هیچکس نمیاد بگه بابا خرت به چند؟؟؟

بازم دم مُصی(رفیقم) گرم که حداقل زنگ میزنه میگه فکرش نباش... درستش میکنیم...

هرچی به خودم میگم این مشکلات میگذره و بعدش زندگیمو درست میچینم و مثل آدمیزاد زندگی میکنم؛ نمیشه... نمیشه که نمیشه...

کاردفترچه خاطرات
۶
۱
Zhivan
Zhivan
گه گاهی مینویسم... گاهی هم دکلمه میکنم... بخونید و گوش بدید. خوشحال میشم نظرتونو بدونم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید