
در عصر عرفه، در صحرای ساکت عرفات، پیش از مناسک حج، انسانی ایستاده است؛ نه برای اجرای مراسمی دینی، بلکه برای فریادی خاموش از اعماق روان. او میپرسد، مینالد، میستاید، میلرزد، و گاهی حتی میخندد. او امام حسین است، و آنچه از زبان او جاری میشود، تنها دعا نیست؛ روان انسانیست که، در آستانهی احرام هستی، خود را بیپرده به هستی عرضه میکند.
دعای عرفه یکی از غنیترین متنهای معنوی تاریخ اسلام است. اما در تحلیل روانشناسی یونگ، این دعا نه فقط نیایشی زیبا، بلکه روایت کاملی از مسیر فردیتیابی انسان، مواجههی ایگو با Self، و عبور از دوگانگی به وحدت درونی است. این دعا فریاد انسان بیدار است، برای رسیدن به خویشتن گمشدهاش.
«الهی، من کیستم که با تو سخن بگویم؟ و تو کیستی که پاسخ میدهی؟»
دعای عرفه، برخلاف بسیاری از دعاها، نه با تمجید، نه با طلب، بلکه با حیرت هستیشناسانه آغاز میشود.
این لحظه، در روانشناسی یونگ، معادل آغاز تماس ایگو با Self است—جایی که انسان درمییابد:
«من جزیرهای جدا نیستم، بلکه بخشی از کل هستم.
و این کل، نه غریبه، بلکه آشنا، مهربان، و درونزیست است.»
این حیرت، نه فلسفی، بلکه عمیقاً روانیست.
دعا سپس وارد فهرستی شگفتانگیز از بخشهای بدن و وجود انسان میشود:
«چگونه شکر کنم چشمی را که دادی؟ زبانی را که باز کردی؟ قلبی را که آگاهی آفرید؟»
این بخش از دعا، سفر شگفتزدگی ایگو نسبت به بدن و روان خویش است؛ سفری که نشان میدهد:
در نگاه یونگی، این مرحله، تبدیل شرم از بدن به احترام به بدن است—نوعی بازسازی رابطهی ایگو با ریشههای زیستی و روانی خود.
در بخشی از دعا، امام حسین با صداقت تام میگوید:
«اگر مرا به آتش بسپاری، باز به سویت میآیم.
اگر مرا از خود برانی، فریاد میزنم: خدایا، کجا روم جز تو؟»
این لحظه، دقیقاً معادل مرحلهایست که یونگ آن را شکستن ایگو در برابر عظمت Self مینامد.
نه برای نابودی، بلکه برای بازسازی.
انسان، پس از دیدن عظمت، و درک کوچکی، به جای انکار، اعتراف میکند و بازمیگردد.
یکی از رازهای عمق دعای عرفه این است که هیچچیز را سانسور نمیکند.
در روانشناسی یونگ، این آمیزهی نور و سایه، شرط لازم برای فردیتیابی است. انسان باید:
دعای عرفه، دقیقاً همین ترکیب را با زبانی سحرانگیز اجرا میکند.
در جایی از دعا میخوانیم:
«تو بودی پیش از آنکه چیزی باشد.
و اکنون، همهچیز از توست، اما در من متجلیست.»
این لحظه، بیان همان بینش نهایی روانشناسی تحلیلی است:
Self در ایگو منعکس میشود، ایگو از Self میآید، و باز به آن بازمیگردد.
در این لحظه، دعا دیگر مناجات نیست؛ تأملی فلسفی–روانیست بر رابطهی جزء و کل.
ایگو میفهمد:
«من تو نیستم، اما بدون تو هیچچیز نیستم.
من تجلی تو هستم، در ابعاد محدود.»
در بخشهای میانی دعا، بغض و التماس شدت میگیرد:
این لحظه، در زبان یونگی، ظهور کامل وضعیت روح مجروح است.
نه بهعنوان ضعف، بلکه بهعنوان شرط تولد دوبارهی روان.
در این مرحله، دعاخوان میداند:
«من کامل نیستم،
اما هنوز در مسیرم.
و همین، امید من است.»
پایان دعای عرفه پر از شکر است:
در این مرحله، روان دیگر در موضع درخواست نیست.
بلکه در موضع پذیرش و ادغام قرار گرفته است.
این لحظهایست که:
یونگ این حالت را سکون در وحدت مینامید—جایی که دیگر نیازی به زبان نیست.
دعای عرفه، در خوانش روانشناسی تحلیلی یونگ، سفر ایگو از حیرت به شکر، از اضطرار به وحدت، و از پراکندگی به تمامیت است. این دعا:
پیام نهایی دعای عرفه چنین است:
«من اینجا هستم، ناتوان، حیران، اما زنده. هنوز صدایت را میشنوم. هنوز میخواهم ببینم، لمس کنم، و یکی شوم. اگر مرا خواندهای، پاسخ میدهم. و اگر من صدایت کردهام، بدان که تو، پیشتر در من سخن گفتهای.»