
در قرآن، واژهی «استقامت» بارها با لحن تشویقی، وعدهدهنده، و گاه هشداردهنده آمده است.
إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا...
(فصلت / ۳۰)
کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست، سپس ایستادگی ورزیدند...
و:
فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ...
(هود / ۱۱۲)
پس استقامت کن، آنگونه که مأمور شدهای.
در نگاه دینی، استقامت نوعی پایداری اخلاقی و ایمانی است؛ اما اگر به لایههای روانی این مفهوم نگاه کنیم، درمییابیم که «استقامت»، تنها در برابر دشمن یا رنج نیست، بلکه در برابر درونیترین تمایلات فرار، خودفریبی و تسلیمشدن به سایه است—even اگر این فرارها آرام و بیصدا باشند.
در روانشناسی یونگ، استقامت را میتوان همسنگ با وفاداری روان به مسیر فردیتیابی دانست—مسیر دشواری که فرد باید بارها از درون تاریکی عبور کند، خود را ببیند، و با بخشهایی از خویشتن که سالها سرکوب کرده روبهرو شود، و باز هم ادامه دهد.
ایگو معمولاً در برابر رنج و شکست، یا فرار میکند، یا توجیه.
اما استقامت، به این معنا نیست که تو قویتر از رنجی، بلکه یعنی تو حاضری با آن بمانی—even اگر درمانده باشی.
مثلاً:
استقامت در اینجا بهمعنای وفاداری به معناست—not به سود.
سایه همیشه از استقامت میگریزد.
زیرا اگر بمانی، ببینی، و نگریزی، سایه چارهای جز آشکارشدن ندارد.
مثلاً:
استقامت، در این معنا، نه مقاومت در برابر دیگری، بلکه حاضر بودن در برابر بخشهای ناخوشایند خود است—even اگر بهظاهر دردی ایجاد نکند.
یونگ مینویسد:
«بزرگترین شجاعت، ایستادن در برابر تصویریست که از خودت داری.»
گاهی در سیر روان، معنا بهسرعت ظاهر نمیشود.
نه دلیل ادامهدادن داری، نه لذت، نه پاداش.
اما چیزی در تو میگوید: ادامه بده.
این لحظهها، قلمرو استقامت است—not از جنس عقل یا احساس، بلکه از جنس بیداریِ صدایی ژرفتر در روان.
استقامت یعنی:
«من هنوز نمیفهمم،
ولی میدانم که باید بمانم.
حتی اگر ندانم چرا.»
کهنالگوی قهرمان، معمولاً با نبرد، پیروزی، و گذر از خطر همراه است.
اما در ساحت روان، قهرمان واقعی کسیست که میماند، وقتی هیچکس نمیماند—even خودش.
مثلاً:
استقامت در این معنا، صورت خاموش قهرمانیست.
رؤیاها گاه پیامی آشکار دارند، گاه مبهماند.
اما در برخی از رؤیاها، تنها چیزی که حس میکنی، این است:
این رؤیاها نماد استقامت در رواناند؛ حضور در سفری که مقصدش ناپیداست، ولی خودِ رفتن، معناست.
فردیتیابی همیشه با لحظههایی همراه است که هیچ نشانهای از پیشرفت دیده نمیشود.
اما روانی که استقامت دارد، میداند که این سکوت، گاه خودِ شفا است—even اگر دردناک باشد.
یونگ میگوید:
«سایه، خود را در صبوری تسلیم میکند—not در تلاش برای تغییر سریع.»
استقامت، در این معنا، شکل دیگری از عشق به خود است—even وقتی خود، در تاریکی پنهان است.
در نهایت، استقامت یعنی:
این نوع ایستادن، نه از سر لجبازی، بلکه از سر صداقت با روان است.
و صداقت، همیشه به سکوتی میرسد که در آن، حقیقت، نه با کلمات، بلکه با ماندن آشکار میشود.
در نهایت، «استقامت» را میتوان چنین شناخت:
و شاید پیام نهایی آن این باشد:
اگر بمانی،
نهبهخاطر قدرتت،
بلکه بهخاطر حضور حقیقیات،
روزی معنا از دل همین تاریکی خواهد جوشید.
و تو درمییابی:
استقامت، نه نیروی تو،
بلکه عشق خاموش روانت به خودش بود—even وقتی تو از آن بیخبر بودی.