
در قرآن، واژهی حیات با چهرهای دوگانه ظاهر میشود:
از سویی، به عنوان هدیهای الهی:
يُحْىِٕ ٱلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا
(روم / ۱۹)
از سوی دیگر، در تقابل با زندهنماییِ تهی:
إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ سَوَآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ
(بقره / ۶)
(یعنی زندهاند، اما گویی مردهاند)
و از همه روشنتر، در آیهای که حیات را امری از جنس معنا میخواند:
يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱسْتَجِيبُوا۟ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ
(انفال / ۲۴)
پاسخ دهید به آنچه شما را زنده میکند!
در این نگاه، حیات:
ایگو برای بقا میجنگد:
اما روان، آنجا زنده میشود که معنا را بیابد—not صرفاً استمرار را.
در زبان یونگ، انسان وقتی زنده است که با «خودِ حقیقیاش» تماس دارد، نه فقط با نقابهایی که بهکار میبرد.
در قرآن نیز، زنده بودن زمانی معنا مییابد که:
«از سکوتِ درونت صدایی بشنوی،
و پاسخ دهی—even اگر جهان، شلوغ باشد.»
در روانشناسی یونگ، انسانها سالها میتوانند فعال، شاد، موفق بهنظر برسند، اما در واقع در خواب روانی بهسر ببرند.
سایه، یعنی آن بخشهای طردشده از روان که در ناخودآگاه پنهاناند.
تا زمانیکه:
حیاتت سطحی میماند—even اگر ظاهراً کامل باشی.
و اینجاست که قرآن میگوید:
أَوَمَن كَانَ مَيْتًۭا فَأَحْيَيْنَـٰهُ وَجَعَلْنَا لَهُۥ نُورًۭا يَمْشِى بِهِۦ فِى ٱلنَّاسِ
(انعام / ۱۲۲)
در روان، زخم آن جاییست که:
در بسیاری از سفرهای معنوی، «احیاء» پس از نوعی مرگ روانی رخ میدهد:
و در قرآن، داستانهایی چون یوسف، موسی و ابراهیم همگی نشان میدهند که حیات درونی پس از یک گسست واقعی آغاز میشود.
ایگو میگوید:
اما قرآن از تو میخواهد به چیزی پاسخ دهی که تو را احیا میکند—نه چیزی که فقط آرام نگهات میدارد.
یعنی:
«شاید برای بیدار شدن، لازم باشد بترسی،
لازم باشد تنها شوی،
لازم باشد خاطرهای باز گردد…
اما آنگاه، تو زنده خواهی شد—not در ظاهر، بلکه در جان.»
در قرآن، یکی از توصیفهای قرآن خودش این است:
شِفَآءٌۭ وَرَحْمَةٌۭ لِّلْمُؤْمِنِينَ
(اسراء / ۸۲)
اما چه چیزی شفا میدهد؟
آنچه احیاء میکند.
در روان، شفا وقتی آغاز میشود که تو از خودت بپرسی:
و اگر پاسخ، نه باشد—آغازِ بیداری همان لحظه است،
همانجا که روان از تو میخواهد: زنده باش—not فقط ادامه بده.
در روانشناسی یونگ، سفر فردیتیابی یعنی:
ترک تقلید، لمس ناخودآگاه، عبور از سایه، و بازگشت به «خودِ حقیقی.»
این لحظه، آغاز «حیات طیبه» است—حیاتی که قرآن از آن سخن میگوید:
مَنْ عَمِلَ صَـٰلِحًۭا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤْمِنٌۭ فَلَنُحْيِيَنَّهُۥ حَيَوٰةًۭ طَيِّبَةًۭ
(نحل / ۹۷)
یعنی: زیستن، فقط ادامه دادن نیست؛
بلکه برآمدن از درون،
با صدای خود، با نَفَس خود—even اگر برخلافِ جریان.
در نهایت، حیات:
و پیامش این است:
«زنده باش—not چون میخواهند،
بلکه چون دلت بیدار شده.
و اگر روزی دیدی که دیگر برایت مهم نیست چه دارند، چه میگویند، یا چه میشود،
شاید همان لحظه، تازه زنده شدهای—even اگر دیر.»