
غَفلت: خوابِ روان در میانهی روز، بیخبری از خود در دل آگاهیهای سطحی، و فاصلهگرفتن از آنچه هست—not از روی جهل، بلکه از روی پرهیز ناخودآگاه از تماس با حقیقتی که ممکن است دردناک، مسئولیتآور یا متحولکننده باشد
در قرآن، واژهی غَفلت بارها آمده و همواره بهعنوان یکی از خطرناکترین حالات روانی انسان توصیف شده است. در آیهای از سورهی اعراف میخوانیم:
وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِیرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ... لَهُمْ قُلُوبٌ لَا یَفْقَهُونَ بِهَا... أُوْلَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُوْلَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (اعراف/۱۷۹)
این آیه به وضوح نشان میدهد که غفلت، نه نادانیِ صرف، بلکه نوعی نادیدن آگاهانه، زندگیکردن بیتماس با معنا، و سقوط به سطح حیوانی زیستن است.
در روانشناسی تحلیلی یونگ نیز، غفلت چیزیست بیش از جهل. غفلت یعنی روان، آگاه است ولی نمیخواهد ببیند. چون دیدن، مسئولیت میآورد. چون دانستن، گاهی درد دارد. پس روان، به خواب میزند تا نجات یابد—but این نجات، موقت و توهمیست.
ایگو، برای زنده ماندن در نظم اجتماعی یا در برابر حقیقتهای دردناک روانی، ممکن است به غفلت پناه ببرد:
غفلت، در این معنا، توطئهی ایگو برای نادیدن چیزیست که دیدنش خطرناک است—even اگر نجاتبخش باشد.
در بسیاری از موارد، سایه دقیقاً پشت پردهی غفلت پنهان است. ما آنچه را که نمیخواهیم با آن روبهرو شویم، به ناخودآگاه میفرستیم:
غفلت، یعنی ساختن دیواری از بیخبری، برای پنهانکردن چیزی که روان، تاب دیدنش را ندارد.
اما یونگ هشدار میدهد: «سایهای که نادیده گرفته شود، نهتنها ناپدید نمیشود، بلکه از پشت، روان را هدایت میکند.»
غفلت میتواند خود را در جامهی معنویت نیز پنهان کند:
در این حالت، دین یا معنویت تبدیل میشود به ابزار پنهانسازی—not ابزار رویارویی.
یونگ میگوید: «کسی که از نور حرف میزند، اما هرگز با سایه روبهرو نشده، در خواب معنویست—not در بیداری.»
غفلت همیشه با جهل نیست. گاهی با بیشدانیست.
در دنیای امروز، یکی از نشانههای غفلت، زیستن در شلوغی و سرعت مداوم است:
در این وضعیت، روان میداند که چیزی در درون خاموش است—but با صدای بیرون، آن را میپوشاند.
غفلت فقط درونی نیست؛ در رابطه هم خودش را نشان میدهد:
در اینجا، غفلت ابزار محافظت از تصویر بیرونیست—not ابزار پیوند.
غفلت پایدار نیست. زندگی، گاهی با رخدادی، روان را از خواب میپراند:
در این لحظه، روان با حقیقتی بیپرده روبهرو میشود که پیشتر نادیدهاش گرفته بود.
یونگ مینویسد: «بحران، اغلب همان پیامیست که روان بارها فرستاده—but ما نشنیدیم.»
بیرون آمدن از غفلت، نیاز به شجاعت دارد—not دانایی.
و این شجاعت، آغاز بیداریست.
یونگ میگوید: «روان وقتی بیدار میشود که بپذیریم دیدن، گاهی با گریه آغاز میشود.»
در روان، غفلت را میتوان چنین شناخت:
پیام غفلت این است: «اگر نمیخواهی بپرسی، شاید چون از پاسخ میترسی.
اگر نمیخواهی بایستی، شاید چون چیزی هست که اگر دیده شود، تو را تغییر میدهد.»
و پیام نهایی: «بیدار شو—but نه برای دانستن،
برای دیدن.
برای لمس.
برای زیستن با آگاهی—even اگر دردناک باشد.
چون آگاهی، آغازیست برای برگشتن به خویشتن.»