
در فقه، شرط صحت عبادت است.
در روان، نیت یعنی:
«من پیش از آنکه کاری انجام دهم،
بهگونهای بودن تعهد میدهم.»
نیت، خاک مرطوب روانیست که عمل از آن میروید؛
اگر مسموم باشد، هرچقدر ظاهر زیبا باشد، ثمر تلخ خواهد شد.
اما نیت، دقیقاً در جایی رخ میدهد که ایگو نمیبیند:
در لایهای پیش از کلمه، پیش از حرکت، پیش از حتی خودآگاهی روشن.
ایگو میگوید:
اما روان، با نیت آغاز میکند:
«این عمل، از کجا برآمد؟
با چه دردی، با چه شوقی، با چه انگیزهای؟»
نیت، نقطهایست که ایگو دیگر داور نیست، بلکه فقط شاهد است—even اگر نپذیرد.
نیتهایی که ظاهرشان خوب است، اما از ترس، خشم، جبران، یا نیاز دیدهشدن میآیند.
یونگ میگوید:
«بسیاری از نیتهای اخلاقی،
نقابی بر چهرهی سایهاند.»
در روان، نیت سالم، آن نیتیست که از تماس صادقانه با درون برخاسته—not از انکار بخشهای ناخوشایند وجود.
نیت واقعی میگوید:
«من هنوز کامل نیستم،
اما میدانم چرا میخواهم این کار را انجام دهم—even اگر سخت باشد.»
در روانشناسی یونگ، تماس با خویشتن از جایی آغاز میشود که انسان میخواهد با چیزی زنده، متحد شود—حتی اگر هنوز نداند آن چیز چیست.
نیت، نخستین چرخش روان بهسوی خویشتن است:
«من دیگر نمیخواهم برای اثبات، یا از ترس، یا برای پاداش کاری کنم؛
میخواهم کاری کنم چون حس میکنم باید.»
و این «باید»، نه از بیرون، بلکه از دل خویشتن برمیخیزد—even اگر واژهای نداشته باشد.
نیت به شفا، خودش نیمی از شفاست.
چون تا وقتی نخواهی واقعاً شفا بیابی—not فقط آرام شوی—روان هنوز در حالت انکار باقی میماند.
نیت در روان یعنی:
«من آمادهام ببینم—even اگر نخواهم.
من آمادهام عبور کنم—even اگر بترسم.
من آمادهام رنج بکشم، فقط اگر این رنج، من را به زندگی عمیقتر برساند.»
این نیت، آتش کوچک در دل جنگل روان است؛
و بدون آن، هیچ نوری راه را روشن نمیکند—even اگر فانوس دستت باشد.
در رؤیا:
نیت، همان لحظهایست که انسان دیگر فقط درک نمیکند، بلکه تعهد میدهد—نه به دیگری، بلکه به بودن خویش.
یونگ میگوید:
«رشد روانی، با پرسش از معنا آغاز نمیشود؛
با انتخاب زندگی کردن در راستای معنا آغاز میشود—even اگر ندانیم آن معنا چیست.»
و نیت، نخستین جملهی بیصدا در این انتخاب است.
«من باید برخیزم—even اگر ندانم دقیقاً چرا.»
نیت، نه کلمه است، نه نطق؛
بلکه رگ زندهی معنا در زیر پوست عمل است.
اگر نباشد، همهچیز خشک میماند—even اگر پرشکوه باشد.
در نهایت، روان میگوید:
«من بخشی از روان تو هستم،
بخشی که همهچیز را آغاز میکند—even قبل از آنکه بدانی.
من نیتام؛
سکوتِ پُر از معنا،
تصمیمی که دیده نمیشود،
اما سرنوشت را تغییر میدهد.
و اگر گوش کنی،
من از درونت زمزمه میکنم:
‘اکنون وقت برخاستن است—even اگر هنوز ندانی به کجا میروی.’»