
کُفر: پوشاندنِ آگاهانهی معنا، جدایی روان از ریشهی خود، و انتخابِ ندیدنِ حقیقت—even وقتی در آستانهی آن ایستادهایم. کفر، بیش از آنکه دشمن ایمان باشد، دشمن تماس با خویشتن است
در قرآن، واژهی کُفر یکی از قطبهای اصلی در تقابل با ایمان است. اما بر خلاف تصور رایج، کفر تنها نپذیرفتن عقیدهای خاص نیست. ریشهی واژه «کَفَرَ» در زبان عربی بهمعنای «پوشاندن» است. مثلاً به دهقانی که بذر را در دل خاک میپوشاند، کافر گفته میشود.
در این نگاه، کافر کسیست که چیزی را که میداند یا میبیند، میپوشاند. نه از سر جهل، بلکه از سر امتناع.
قرآن بارها تأکید میکند که بسیاری از کافران، آیات را میفهمند، ولی انکار میکنند. مثلاً:
وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا (نمل/۱۴)
و آن را انکار کردند، درحالیکه در دلشان به یقین رسیده بودند؛ از روی ظلم و برتریطلبی.
در روانشناسی تحلیلی یونگ، کفر را میتوان یک حالت روانی تعریف کرد: امتناع از دیدن یا پذیرفتن بخشی از واقعیت هستی یا روان، که با آن تماس داریم—but نمیخواهیم آن را بپذیریم. چون دیدن، درد دارد. چون دیدن، تغییر میطلبد.
ایگو، برای آنکه احساس قدرت کند، تصویر ثابتی از خود، جهان، و معنا میسازد:
اما گاهی، تجربه یا صدایی از ناخودآگاه میخواهد این تصویر را بشکند. و در این لحظه، روان دو راه دارد:
کفر، در این معنا، مقاومت ایگوست در برابر گسستِ تصویر ساختهشدهاش.
بسیاری از جلوههای کفر، در درون خود ما هستند:
در اینجا، کفر یعنی پوشاندن سایه. و آنچه پوشیده میشود، خاموش نمیماند—بلکه از پشت روان را هدایت میکند.
یونگ میگوید: «آنچه نپذیرفتهای، همان چیزیست که تو را کنترل میکند.»
در جهان مدرن، یکی از جلوههای پنهان کفر، انکار لایههای معنایی هستی است:
در این وضعیت، روان دچار فقر معنایی میشود—even اگر از نظر اطلاعات، پُر باشد.
یونگ هشدار میدهد: «روانی که معنای عمیق را انکار میکند، دیر یا زود در پوچی خواهد شکست—even اگر موفق باشد.»
گاهی کفر، واکنشیست به درد:
در اینجا، کفر نه از سر تکبر، بلکه از زخمی نادیدهمانده در روان است.
و تنها راه عبور از این کفر، نه توبیخ، بلکه شفقت به آن رنج خاموش است.
در سطح اجتماعی، کفر یعنی انکار نور انسان دیگر:
در اینجا، کفر تبدیل به سایهاندازی جمعی میشود—و ما با لباسِ حق، حقیقت را نفی میکنیم.
یکی از پیچیدهترین جلوههای کفر، در دل معنویت است:
در قرآن، ابلیس با خدا سخن گفت، حتی به او ایمان داشت—but تکبر ورزید، و کفر ورزید.
یونگ مینویسد: «آگاهی بدون فروتنی، روشنایی بدون دیدن است.»
رهایی از کفر، نه با تحقیر، بلکه با تماس صادقانه با آنچه درون ما انکار شده آغاز میشود:
این همان تسلیم در زبان قرآن است:
اسلام، نه بهمعنای ظاهر، بلکه تسلیم روان به حقیقتی ژرفتر.
در روان، کفر را میتوان چنین شناخت:
پیام کفر این است: «تو میدانی—but نمیخواهی ببینی.
تو لمس کردهای—but نمیخواهی اعتراف کنی.
تو دعوت شدهای—but هنوز درگیر دفاعی.»
و پیام نهایی: «بگذار آنچه هست، دیده شود—even اگر میترسی.
بگذار آنچه هست، شنیده شود—even اگر تصویرت بلرزد.
چون در آستانهی دیدن، بذر ایمان نهفته است.
و در دل ایمان، بازگشت به خویشتن.»