بابای من حوالی سال 77 اینا یه پیکان مدل قدیمی سفیدآبی داشت که آخرای عمرش رو داشت سپری میکرد. اون سالها مثل الان نبود که هر خانواده به ازای نفراتشون توی پارکینگ خونه ماشین داشته باشن. یه ما ماشین داشتیم و یه شوهر عمم. اون موقعها هم فرهنگ استفاده از مشترک از یک دستگاه خیلی باب بود؛ خانوادهها به ویدئو، کاست، ضبط صوت، گردنبند، ماشین و کلی چیز دیگه به هم قرض میدادن. ماشین ما هم اینجوری بود؛ هرکی نیاز داشت زنگ میزد به بابای من و باهاش هماهنگ میکرد تا بیاد ماشینش رو برای چند ساعت قرض بگیره(یه چیز تو مایههای تایم شرینگ شاسی بلند رحمت، رحمان و رحیم توی سریال پایتخت 3). بعضی روزا جوری بود که ماشین داریم، ولی چون عمو مثلا لازم داشت، مجبور بودیم چند ساعت ماشین رو بهشون قرض بدیم.
اما یک بار قرار بر رفتن به یک مهمونیای بود که همه فامیل قرار بود باشن و دیگه نمیشد زمان رو تقسیم کرد. کل خانواده بودیم و 2 تا ماشین و خیلی هم استفاده از تاکسی تلفنی باب نبود. پس تصمیم براین شد که همه با 2 تا ماشین یه جوری بریم مهمونی. هر ماشین 9 نفر شدیم و حرکت کردیم. ایدهای که شاید هم نسلیهای من، شاید آخرین نفراتی باشن که اون رو تجربهش کردن.
شاید با خودتون در مورد نحوه جا شدن 9 نفر بپرسید. خدمتتون عارضم که 5 نفر عقب (4 نفر روی صندلی و 1 نفر روی پا) و 4 نفر هم جلو (صندلی شاگرد 2 و راننده 2 نفر)! تصورش رو بکنین؛ کدوم یک از جوانها و نوجوانهای امروز چنین چیزی رو تجربه کردن؟ چند درصدشون میتونن در این مورد نظر بدن؟ اون هم توی دنیایی که با 2 کلیک ساده، راننده تاکسی اینترنتی جلوی پاتون میایسته و سوارتون میکنه و بدون این که بهش چپ و راست بگید، شما رو به مقصد مدنظرتون میرسونه.
از 2 نفری که روی صندلی شاگرد نشسته بودن، یکی کامل روی دنده بود و برای همین تعویض دنده برای پدر من که راننده بود کار راحتی نبود. برای همین کل مسیر رو با دنده 2 رفتیم.
این مسیر برای ما که پیکان بودیم کمی راحتتر از خودروی شوهر عمه عزیزم بود؛ چون اون پراید هاچبک داشت و ماشین اون حتی آرومتر از یک عابر پیاده توی خیابون حرکت میکرد.
من هم از اونجایی که روی صندلی راننده کنار بابام نشسته بودم و فرمون رو لمس میکردم کنارش، حس راننده بودن بهم منتقل شده بود و با خودم توی این بودم که ایول، 5 سالمه و پشت فرمون ماشین بابام نشستم.
این اولین خاطره عجیب من از ماشین سواری بود که دوست داشتم برای «دنده عقب با اتو ابزار» توی ویرگول بنویسم.
از اون به بعد هم تا یکی 2 سال بعدش این برنامه تبدیل به یک امر عادی شده بود؛ شاید تعداد نفرات بیشتر میشد، ولی تعداد ماشینها زیاد نمیشدن.
نمیدونم چند درصد از شما تجربه چنین اتفاق عجیبی رو دارین؛ ولی من هنوزم که بهش فکر میکنم، میبینم بچگیمون با این که مثل نسل امروز پریمیوم سپری نشد، ولی پر از خاطره خوش و خنده داره. اتفاقها از جنس سادگی بودن و هنوز آدمها به این مرحله از زندگی نرسیده بودن تا با دارایی هم دیگه، دنبال خودنمایی باشن. هرکسی هرچیزی داشت در اختیار اون یکی هم میذاشت و همه کنار هم زندگیشونو میکردن.