چرا با وجود تلاش زیاد،به نقاط بالای موفقیت نمی رسیم؟


پیشرفت و موفقیت از اهداف جذاب برای هر فرد،مجموعه و یا سازمان است.بنابراین تلاش برای حصول موفقیت ،چه در سطح فردی و چه در سطح جمعی یکی از مسائل جدی می باشد.

طبیعتا تعریف موفقیت و پیشرفت خود می تواند محل تامل باشد.اینکه پیشرفت را در نتیجه ها و ستاده های مادی گره بزنیم یا پیشرفت معنوی یا ترکیبی ازاین دو مولفه،خود بحث مبسوطی است که می توان بر روی آن تامل داشت.بنابراین پرسش مهم" موفقیت در نهایت می بایست به چه چیزی منتهی شود" از جمله پرسش های مهمی است که در این مسئله وجود دارد. اما در این نوشتار کوتاه سعی بر این داریم با فرض گرفتن مفهوم بین الاذهانی موفقیت و عبور از بحث های آنتولوژیک(هستی شناسانه)موفقیت ، با تمرکز بر مسیر پیشرفت نکاتی بیان شود.[1]

اگر مسیر موفقیت را یک مسیر صد در صدی در نظر بگیریم و فرض کنیم در ابتدا در نقطه ی صفر موفقیت ایستاده ایم،باید برنامه ریزی های مدونی برای رسیدن به نقاط بالای موفقیت داشت.بدون برنامه ریزی هدفمند و مدون نمی توان توقع حصول موفقیت را داشت.

طبیعتا برای رسیدن به این مهم نیاز به بهره گیری از نظرات مشاورین متخصصی داریم که با علم بر ظرفیت ها و منابع ما،نقاط هدف مناسبی را برای ما ترسیم کنند و ما نیز متناسب با نقاط هدف ترسیم شده فعالیت منظم خود را آغاز نماییم.گاه در اینجا دیده می شود که به دلیل اینکه موفقیت ترسیم شده متناسب با ظرفیت ها و منابع نمی باشد،پس از مدتی فرد،با وجود تلاش هایش خود را دور از موفقیت ترسیم شده می بیند و خستگی مفرطی در او ایجاد می شود و گاه حتی کلا مسیر را رها می نماید.

اما در کنار همه ی مسائل بالا،با دیدن کسب و کارها و افراد موفق به نکته ی جالبی رو به رو می شویم.معمولا می بینیم که افراد ناگهان شتاب خوبی را برای موفقیت می گیرند و به نقاطی هم می رسند.اما سالهای سال در همان نقطه می مانند.با اندکی تامل بر روی اطرافیان (و برخی کسب و کارها)نمونه های بسیار فراوانی را در ارتباط با مسئله مذکور می توانید بیابید.افرادی که سالهاست در یک نقطه از موفقیت ایستاده اند و حرکت و خروجی جدیدی را از آن ها نمی بینید.

یعنی فرد با در اختیار گرفتن نظرات مشاورین،نقاط خوبی را برای موفقیت ترسیم کرده است،در ادامه برای رسیدن به این نقاط پشتکار و استمرار مناسبی را نیز به خرج داده است و اتفاقا موفقیت هایی را نیز کسب کرده و از سایرین عبور کرده است،اما از نقطه ای به بعد دیگر جهش و پیشرفت های جدیدی دیده نمی شود،گویا که سقف پیشرفت او تا نقطه ای بوده است که اکنون رسیده است.

پرسش مهمی که در اینجا مطرح می گردد این است که علت توقف افراد در پله ای از موفقیت چیست؟

یکی از دلایل این امر این است که تا هفتاد درصد از راه موفقیت،مسیر پیچیده و سنگینی نیست.همه ی انسان ها اگر با برنامه و هدف صحیح و استمرار در تلاش وارد مسیر موفقیت شوند می تواند تا این بخش از موفقیت را کسب نمایند.بنابراین اگر می بینیم بسیاری از انسان ها از رسیدن به موفقیت های ابتدائی نیز ناکام هستند،به علت عدم آگاهی و گاه تنبلی می باشد،بنابراین تا این نقطه از موفقیت مسیر صعب و چالش بر انگیزی نمی باشد و تنها نیاز به برنامه ی صحیح و عزمی مستمر در جهت حصول این برنامه است.

اما پله های بالا موفقیت (بالای هفتاد درصد)،پله هایی هستند که مسیر آن از صرف تلاش و پشت کار حاصل نمی گذرد.پله های بالاتر نیازمند مولفه های دیگری است که غالب آدم ها را بر روی آن تامل و دقت نمی نمایند.

مولفه های مورد نیاز برای موفقیت های بالا:

1)توجه به جزئیات

یکی از این مولفه ها برای حصول پله های نهایی موفقیت،دقت و تامل بر روی جزئیات است.معمولا انسان های موفق سعی می کنند یک کار را صحیح انجام دهند،اما یک انسان که می خواهد به درصد های بالای موفقیت برسد،بر روی جزئیات هر کار دقت دارد.

-حضور در تمامی جلسات برای یک انسان موفق عادی یک گونه است.او قبل از جلسه تاملی در مورد استخدام کلماتش در جلسه وپوشش ندارد.اما آن دیگری متناسب با فضای جلسه،اعضا جلسه وکارهایی که در آینده با اعضا حاضر در جلسه دارد بر روی واژگان صحبتش و پوشش تامل می کند

-انسان موفق عادی(زیر هفتاددرصد) یک متنی که زحمت کشیده و تدوین کرده است را به صورت یک فایل ورد عادی برای دیگران ارسال می کند.اما انسانی که برای موفقیت بیشتر (بالای هفتاد درصد)برنامه دارد،بر روی جزئیات فایل ورد(قالب زدن برای صفحات،شماره ی صفحات را زدن،نام مولف را آوردن،نداشتن غلط املایی و ....)دقت مینماید

-برای مثال یک انسان موفق عادی کتابی را به فردی دیگر هدیه می دهد.یک انسان موفق عادی،متنی برای فرد در ابتدای کتاب نوشته و آن را امضا می کند،اما انسان موفق در مراتب بالا بر روی این جزئیات دقت می کند که این فرد چه جمله ای را دوست دارد.یعنی متن را متناسب با شخصیت طرف مقابل شخصی سازی می کند تا فرد با خواندن این متن،درگیری ذهنی در او ایجاد شود

تمامی مثالهای فوق و سایر مثال های مرتبط با اهمیت دادن به جزئیات در کنار یکدیگر معنا می یابند و یک انسان را از انسان دیگر متمایز می کند.یعنی همین نکات ریز و جزئی،وجه تمایزی است که معمولا بر روی آن ها دقت نمی شود،درحالیکه در درجات بالای رقابت برای موفقیت،همین نکات جزئی است که در نهایت افراد را متفاوت نشان می دهد

2)داشتن اتاق فکر(ناظر بیرونی)

افرادی که به پله های بالای موفقیت (بالای هفتاد درصد) می رسند اتاق فکری دارند که کنش آن ها را رصد کرده و انتقادات و پیشنهادات را منتقل می نمایند. ممکن است تصور کنیم که در انجام فعالیت های خبره شده ایم،اما همیشه وقتی در حال کنش و فعالیت می باشیم نمی توانیم به درستی خود را تحلیل و ارزیابی کنیم،همانند یک کشتی گیر در المپیک که خود مسلط به همه ی فنون می باشد،اما طبیعتا در میانه ی میدان ،یک ناظر بیرونی می تواند تحلیل کیفی تری را از عملکرد ما داشته باشد.

جلسات اتاق فکر می بایست دو ویژگی داشته باشد:

الف)جلسات می بایست به صورت هفتگی و مستمر برگزار گردد.

ب)مباحث می بایست صریح و بدون تعارفات مرسوم منتقل گردد

3)ایجاد یک تیم میان رشته ای جهت تعامل با مسائل:

یکی از نکاتی که بشر امروز بدان رسیده است،این می باشد که به دلیل پیچیدگی های مسائل و تطورات مفهومی در حوزه های مختلف،دیگر نمی توان مسائل را با یک تخصص حل کرد.یک مسئله ابعاد و اضلاع متفاوتی دارد و نمی توانیم با صرف تخصص خودمان به سراغ آن برویم.فرد موفق عادی سعی می کند خودش (و یا حتی اتاق فکرش) همه از تخصص های نزدیک به او باشند.برای مثال برنامه نویسان با یکدیگر ،مهندسی صنایع با یکدیگر،متفکرین علوم اجتماعی با یکدیگر و ...در حالیکه مسائل جدید،نیازمند حضور متخصصین از رشته های مختلف دارد تا بتوان تجویزی کامل و قابل استفاده ارائه نمود.

بنابراین انسانهایی که در سطوح بالایی موفقیت قرار می گیرند اقدام به تشکیل تیم(البته نه تیمی با تخصص های مشابه !)می نمایند.تیمی که وقتی یک موضوع وارد آن شد از اضلاع و ابعاد مختلف چکش بخورد و مورد بررسی قرار گیرد تا خروجی کامل،دقیق و قابل استفاده باشد.

4)خلاقیت:

اکثر آن هایی که برای موفقیت تلاش می کنند،صرفا تلاش گرهای خوبی هستند.یک مثال از غذا برایتان می زنم.اکثر آشپزهای موفق غذاهای خوبی درست می کنند،اما آشپزهای خاص آن هایی هستند که استفاده کردن از ادویه ها را بلد هستند.خلاقیت در استفاده کردن از ادویه ها و تهیه ی سالادهای خاص است که آشپزها را متفاوت می کند.بنابراین تفاوت،همان ایجاد خلاقیت ها است.

تا هفتاد درصد راه موفقیت را می بایست با استمرارها پیش رفت،اما پس از آن نیاز به اضافه کردن چاشنی خلاقیت است.

[1] برای مثال در گفتمان اسلامی غایت همه ی امور و موفقیت ها در نهایت می بایست ما را به عبودیت برساند و اگر هر مسیری که حتی به نظر موفقیت آمیز بود ما را از بندگی دور نمود ،مسیر موفقیت نیست.از سوی دیگر ارسطو در کتاب اخلاق نیکو ماخوسی می گوید حاصل همه ی تلاش های ما می بایست در نهایت ما را به سعادت برساند در غیر اینصورت اگر بهترین فناور هم باشیم ممکن است در خسارت باشیم.در قرن جدید مکاتب مختلفی در مورد غایات انسان نظرات مختلفی داشته اند ،برای مثال اگزیستانسیالیست ها(مثل کیرکگور) زندگی صحیح را در گذراندن تجربه ها و اظطراب های وجودی و نه اضظراب های روانی معنا کرده اند و ...)