شبی سرد، شبی که جادهاش میزبان ماشینهای کمی بود. ماشینهایی که هر یک تعدادی مسافر در خود جای داده بودند.صندلیهایی که پر شده بود از آدمهای مختلف ،که هر یک برای کاری دل به جاده زده بودند.

در نیمه های شب ، دو مسافر شاد با پژوء ۴۰۵ نقرهای ،از این جاده عبور کردند . مسافرهایی که همین جاده تاریک و سرد سرنوشت آنها را تغییر داد. با سرعتی بیش از حد مجازعبور کردند، عبوری که هرگز برای آنها تکرار نشد. سر پیچ و خم جاده که رسیدند، ماشین آنها بیشتر از پیچ جاده پیچید و به بیرون جاده انحراف پیدا کرد . ماشین در خاک و سنگ غلت میخورد، غلتی که هر بارش ضربهای به جان آن دو مسافر وارد میکرد. پسر و دختری جوان که با فکر و اُمید خریدن جهزیه، از شهری در لب مرز، که قیمت مناسبتری داشت راهی جاده شده بودند. جادهای که پایان دهندهء فکر و رویای عاشقانهء آنها بود. در حین غلت خوردن ماشین، دختر از شیشهء ماشین به بیرون پرت شد و روی خاک و سنگهای اطراف اُفتاد.

ولی چرا پسر پرت نشد؟ آری میگویم؛ پسر کمربند بسته بود، کمربندی که به قصد حفاظت از جان بسته بود ولی بَلاء جانش شد. دختر چون کمربند نَبَسته بود به راحتی به بیرون ماشین پرت شد. و پسر همچنان در ماشین گیر افتاده بود. ماشینی که پسر با تلاش خودش چند ماه بیشتر نبود که خریده بود؛ یک پژو ۴۰۵ نقرهای که مثل یک کاغذ مچاله شده بود. چند دقیقهای گذشت، بوی بنزین اطراف رو پر کرده بود. دختر چشمانش را باز کرد و با حس کردن بوی بنزین، با عجله هر جور که بود خودش را به کنار جاده رساند. اولین ماشینی که از آنجا رد شد ،با دیدن دختر توقف کرد و به کمک آمد . راننده ماشین بعد از دیدن دختر با اورژانس تماس گرفت؛ و با آمدن آمبولانس، دختر راهی بیمارستان شدو پسر راهی سفری بدون بازگشت ...
بیایید آرام برانیم؛ هم برای خود، هم برای رویاهایمان.