سراغ گوشی میرم که توییتر باز کنم، امّا یادم میافته اینترنت نیست. سراغ گوشی میرم که ترافیک و مسیر رو چک کنم، و یادم میافته اینترنت نیست. میخوام مثل روزهای عادی تو راه پادکست یا یوتیوب گوش بدم، امّا اینترنت نیست. مثل وقتی خونهت رو بعد چندین سال عوض میکنی، یا وقتی عزیزی رو از دست میدی، یا عضوی از بدنت قطع میشه؛ تا مدتها مغزت نبودنش رو یاد نگرفته و هربار که با نبودنش برخورد میکنی جا میخوری. نیست، ولی عجیبه که نیست.
دیشب وقتی سراغ موبایل رفتم و باز یادم اومد که اینجا خبری نیست، و امروز که مسیر تا شرکت رو بدون مسیریاب و پادکست، در سکوت طی کردم، به این فکر کردم برای امثال من که ماهواره/تلویزیون ندارن و ارتباطشون با دنیای بیرون بیشتر از طریق اینترنت بوده، قطعی اینترنت مثل زندانی شدنه. آدمهای محدودی که باهاشون حضوری ارتباط دارم هم همبندهای من هستن و اونها هم خبر چندانی از دنیای بیرون ندارن. میلیونها زندانی، در زندانی به وسعت یک میلیون و اندی کیلومتر مربع.