من نخواستم ازمن کوچ کنم.
نشد.
خواستم ونشد؟
نمیدانم فکر می کنم که می خواستم،اما
این خواستن که اختیارمن رو نشون می داد همیشه به جبر آلوده بود،آدم فکرمیکنه که خواستن ،توانستنه. ولی تجربهی یک زندگیِ ناکام
ثابت میکنه که دردایرهی جبر آزاد بوده.
آزاد بوده که فکر کنه اسیر نیست.آزاد بوده که فکر کنه روزی خواهد رفت .آزاد بوده که خودِ دیگری بسازه.
من نتوانستم اززنجیرِ افکارِ وهم آلودی که
نسلها به دست وپایم گره خورده رها شوم.
من مادربزرگم هستم ،مادرم هستم واندکی پدرم واجدادم وتاریخی که برما گذشته و سرزمینی که احاطه ام کرده.
من درختم که ریشه هایش به خاک آلوده و شاخه هایش به آسمان و برگهایش آزادو میوه اش ،نهایتِ آرزو.
عجب که شیرین میخورم وتلخ زندگی میکنم.
میلیارها ومیلیاردها سلول به هم پیوستن و مرا ساخته اند و به دست روزگار سپرده اند.
عزیزکم جانِ من تو به
گل سرخی می مانی که سیاهیِ چای م را
می آرایی و مزهی زندگیم را معطر می کنی.
تلخ اگر زندگی کرده ام
اما تورا بسیاربسیارنوشیده ام.
من این زندگی را ازاجدادِ خود داشته ام و
به تو،می سپارمش که به گل سرخ بیارایی و
تلخیِ جبرآلودش را به شیرینیِ انتخاب آلودت،
قابل زیستن کنی.
هیچ نسخهی واحدی نیست اما
شادی هدفت و انسان بودن انتخابت باد!
پ ن: عکس نوشته از حسام ایپکچی