
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز شاخه ی دیگری از درخت توت شکست و بر زمین افتاد. درخت توت، آهی کشید و به درخت بید در آن سوی باغ، که کودکان، کاری به کارش نداشتند، خیره شد.
خیلی ناراحت شدو با خود گفت: آخر من چرا هر روز باید اینقدر اذیت شوم و از دست بچه ها آرامش نداشته باشم ولی درخت بید راحت و بدون سختی رشد کند و بجای اینکه شاخه هایش بشکند، روز به روز بیشتر هم بشود. ای خدا...
درخت بید حرف های درخت توت را شنید. تعجب کرد و با خود گفت: چقدر بی خود به درخت توت قبطه می خوردم که میوه دارد و بچه ها او را بیشتر از من دوست دارند.
درخت بید لبخندی زد و به آسمان نگاهی انداخت: خدایا شکرت که به من نعمت های دیگری دادی...
برگرفته از کتاب نگارش ششم دبستان