توی تابستون دو تا تجربه کاری جدی داشتم یکی کار حضوری و دومی ویراستاری کتابهای کمکآموزشی یکی از انتشاراتها، دیروز با اولی رسما خداحافظی کردم و احتمالا فعلا میزبان دومی هستم؛
این دو ماه و داستاناش:
این دو ماه تابستون توی یک خرازی کار کردم...
کار کردن و تجربه این مدلی داشتن احتمالا یکی از تصمیمات خوب بعد از کنکورم بود،
دوران کنکور دایره ارتباطاتم محدودتر شده بود و کار کردن به بیرون اومدن از این دایره و معاشرت با آدمای جدید خیلی کمک کرد ( احتمالا بزرگ ترین حُسنش همین بود).
چکیده این روزا :) :
برخلاف معمول که اکثر مشتری هامون رو خانم های هنرمند شامل میشن، چند بار یه پیرمردی اومد پیشمون با سلیقه مُنجُق و مروارید انتخاب کرد...
سرصحبت باز شد باهاش ربع ساعتی صحبت کردم آخرسر گفت سری بعد که اومدم برات یه دست بند درست میکنم میارم.

شهریور یکی از بچه ها یکی دو هفته بخاطر امتحانات نیومد، تا امروز فکر میکردم دانشجوعه ( چون بخاطر جنگ امتحانات دانشجوها شهریور برگزار شد)
تا اینکه امروز فهمیدم بچه مدرسه ایه😂، چند تا درسشو افتاده شهریور داده...
یکی از شانسایی که آوردم این بود که صاحبکار خوبی داشتم چه تو روم و چه پشتسرم پشتم بود، رابطمون بیشتر شبیه یه رابطه مادر_دختری بود
چندوقت پیش به این فکر میکردم که همه از آدمهای بدی که به تورشون خورده و شکستایی که دلیلش همراه شدن با یه هممسیر اشتباه بوده حرف میزنن ولی من حداقلش تا حالا نه دوست بد، نه آدم بد سر راهم نیومده، امیدوارم ادامه مسیر هم زندگی با همین فرمون جلو بره.
..............................................
کار ( شاید بشه اسمش رو گذاشت شغل) دوم:
میشه از دو بُعد به ویراستاری نگاه کرد :
1.شناور بودن زمان مزیت غیرقابل انکارشه
2.جنبه مالیش ولی تا اینجا که چنگی به دل نزده (ولی بَدَک نیست)
شاید یه پست دربارش به عنوان شغل دانشجویی نوشتم