روز های منتهی به اومدن به تهران، هرکس من رو میدید اولین نصیحتش این بود که
تهران رفتی سرت کلاه نذارن، حواست باشه
تهران رفتی به کسی اعتماد نکن، سوء استفاده میکنن
و منم همیشه سعی کردم حواسم باشه
ولی تا حالا که دنیا روی خوبش رو از لحاظ آدمهایی که توی مسیرم قرار میگیرن نشون داده
روز اول چون چمدون داشتیم گفتیم تاکسی بگیریم
و صاحب دَکهایِ نزدیکمون، متوجه این موضوع شد و بدون اینکه ما ازش کمک بخوایم خودش اومد راهنماییمون کرد که کجا بریم،
بعد برای گرفتن اتاق خوابگاه خیلی رندوم یکی از اتاقها رو انتخاب کردم و الان بیشتر مثل یک خانواده برای هم میمونیم تا صرفاً دوست.
و کارفرماهایی که تاحالا باهاشون کار کردم، هیچ وقت بابت حقوق و اینها بجز بار اول دیگه باهم صحبت نکردیم،
و میبینم بچهها برای گرفتن حق و حقوقشون از کارفرما گِله میکنن،
من تاحالا از این مشکلها نداشتم.
من همیشه جزء اون آدمهایی بودم که خوشبینه
و این رو باور داشتم و دارم که با تلاش خیلی کارها میشه کرد
ولی یکچیزهایی دست خود آدم نیست
مثل همین آدمهایی که باهاشون مواجه میشیم
اون چیزهایی که در حیطه اختیارات نیستن رو فقط میشه سپرد به خدا.
پن: این روزها همه حالشون بده :(،
دلیلهاشون هم منطقیه
ولی چی کار میشه کرد
من حالم خوبه
ولی وقتی بقیه ناراحتن منم ناراحت میشم:(.