دوروز هست مداوم دارم پیغام دریافت میکنم .
یک خانوم با یک مقنعه رنگ تیره اصرار دارد من جزو مدرسین آموزشگاهش باشم .
راستش از دیروز سین نکردم .
کلافه شدم ، اینکه نمیتونم جواب درستی بهش بدم بیشتر خودم رو اذیت میکنه راستش از بلاتکلیفی متنفرم .
اینکه ساعت ها درگیر آدم هایی بشم که پول میدهند و بعد حواسشان بهم نیست و بعد آخر ترم مدرک را پرت میکنند روی کمد قهوه ای رنگشان .
دوست هم ندارم جوابش را دهم .
مگه اجباره؟!
لعنت بهش
هیچ چیز تو دنیا آنقدر برایم مهم نیست که سین زدن این پیوی مهم باشه .
دلم میخواهد یک شغل آروم تر برای خودم جور کنم . مصلا تو کتابفروشی کار کنم یا انتشاراتی !
یا هرچی که مربوط به کتاب باشد.
کاش خودم کتاب بودم
یا درخت بودم که بعد کتاب شدم
کاش برگ های نوشته شده سمفونی مردگان بودم .