همین الان نشستم توی دارالهدایه ، بسیار خنک و دلچسب !
تا وارد حرم میشم اولین کاری که میکنم هنسوری میزارم و نوحه گوش میدم ، به نظرم خیلی بیشتر از هزار تا کتاب دعا میتونه منو تحت تأثیر قرار بده
مخصوصا جایی که حسرت کربلا رفتن رو دلم میزاره ...
چقدر میسوزم باش !
چقدر این چند روز بچه های ریز و درشتی دیدم اینجا ، یعنی منم یه روز لیاقت مادر شدن خواهم داشت؟!
راستش وقتی زیادی دلم گرفته باشه گریم نمیگیره، عادت مزخرفی دارم جدی ! حس میکنم ویروس گرفتم چون معده درد دارم ، دیشب تو تاریکی تَه اتاق دراز کشیده بودم ، متین اومد داخل ، از دور نگام کرد با اضطراب صدام کرد
گفتم منم نترس .
وایساد گوشی مامانش رو زد به شارژ ، پنج سالشه ، گفتم : متین میشه منو بغل کنی ؟
خندید سرش رو کج کرد ، اومد جلو ، تو جام نیم خیز شدم ، سرم رو گرفت تو دلش !
نفس کشیدم ، چند بار گفتم : فدای چشمات ، آخ فدای چشمات
نمیدونم بزرگ ترین حرفم به امام رضا چیه !
بلد نیستم .
اما میدونم اولیش کربلا هست .