اول کتاب نوشته است:
اگر میتوانستی به گذشته برگردی، دوست داشتی چه کسی را ببینی؟
—
بیاختیار یاد و نام تو در سرم میگذرد.
من دلم میخواهد به یکی از روزهای تابستان چند سال پیش برگردم. روی تخت کنارت دراز بکشم. از کتابخانهات حافظ را بردارم.
کتاب را باز کنم و با هزاران تپق از روی کلمات بخوانم. تو با آرامش بغلم کنی، پشت صدای من صدا بگذاری و باهم حافظ را درست بخوانیم. من میان ابیات به گریه میافتم.
احتمالا خوب میدانم که این فقط یک تصویر خیالین است، چند دقیقه بعد من باید دوباره به چند سال بعد برگردم. به آبانِ ۲۳سالهی تیرِ 1405و نبودن تو. بخالیخالیخالخخهمیشگیات. به سوگ ابدیات