
بیست روزه اینجا چیزی ننوشتم. نه به خاطر بیحوصلگی، نه به خاطر اینکه دیگه علاقهای نداشتم. فقط کار و زندگی هجوم آورد و اولویتها جابهجا شدن.
این بیست روز بیشتر از اینکه عقبافتادن باشه، برای من مثل یک آزمایش بود. اینکه ببینم وقتی نمینویسم، چه اتفاقی میافته؟
جوابش ساده بود: چیزی کم بود. نه از بیرون، از درون. ذهنم پر از جملههایی بود که جایی برای بیرون ریختنشون نداشتم. ایدهها میاومدن و میرفتن، ولی چون ثبت نمیشدن، حس میکردم نصفهنیمه باقی میمونن.
حقیقتش اول فکر کردم یکی دو روزه. گفتم: «این هفته پرمشغلهست، هفتهی بعد جبران میکنم.»
بعد شد ده روز. بعد بیست روز.
جبران هیچوقت نیومد. این حس رو دارید؟ که یه کار کوچیک رو انقدر عقب بندازی تا خودش تبدیل بشه به یه کوه؟
برای من، نوشتن همین بود. یک کار ساده که چون انجام نمیشد، هر روز سنگینتر میشد.
همینطور که در مقاله چطور با اولین جمله، قلاب بندازیم میبینی، شروع به نویسندگی یا بازگشت بعد از وقفه، همهش به همون خط اول بستگی داره؛ خطی که گره سکوت رو باز کنه و مسیر رو دوباره جریان بندازه.
اولین بار که شروع کردم، ساده بود. فقط نوشتم. ولی حالا، بعد از بیست روز، حس میکردم باید یک متن «خاص» بنویسم. یک متن که هم توضیح بده چرا نبودم، هم ثابت کنه هنوز جدیام، هم همهچیز رو یکجا جبران کنه.
و همین انتظار الکی، باعث شد سختتر برگردم.
اما واقعیت اینه: هیچ متنی همهچیز رو جبران نمیکنه. همین چند خط ساده هم کافیه. مهم اینه که دوباره وارد جریان بشم.
یه چیزی رو توی این مدت فهمیدم. نوشتن رو اول برای خودم شروع کردم. برای اینکه ذهنم سبکتر شه و افکارم نظم بگیره.
وقتی نمینویسم، انگار بخشی از روزم ناقصه.
پس برگشتم، نه به خاطر اینکه مخاطبها منتظر بودن، نه به خاطر اینکه الگوریتم چیزی میخواد، بلکه به خاطر خودم.
قرار نیست وعدهی بزرگ بدم. قرار نیست بگم «هر روز مینویسم بدون وقفه». واقعیت اینه که زندگی همیشه بین کارها و برنامهها تقسیم میشه.
ولی میدونم اینبار سادهتر میگیرم. اگر حتی یک جمله باشه، مینویسم. چون نوشتن برای من یه جور نفس کشیدنه.
و درست همونطور که در ۷ اشتباه مهلک در تیترنویسی توضیح دادم، انتخاب درست جملهی شروع، میتونه حتی سادهترین متن رو هم به مسیری برگردونه که دوباره خوانده و دیده بشه.