چطور شد که مهندس شدم

شاگرد نامنظمی بودم، حد اقل یک ربع بعد از زنگ مدرسه می رسیدم. معاون هنرستان برای ایجاد نظم اسم همه بچه هایی که دیر می رسیدند می نوشت و می گفت از نمره انضباطتون کم می کنم، به من که می رسید با حالت خاصی " نگاه عاقل اندر صفیه " بهم نگاه می کرد و بعد با چند جمله نامناسب بدرقه ام می کرد، دیگه اسم منو یادداشت نمی کرد آخه نمره انضباط رو که نمشه زیر صفر داد!!!

یادمه یه روز بعد از امتحان توی حیاط هنرستان منتظر بودم همکلاسی هام بیان، جالب بود! بچه ها با حالت شوخی و مزاح می گفتند: از در سالن که وارد شدی با خنده به هم گفتیم اورعی اومد، آخه جلسه امتحان ساکت بود منم که طبق روال دیر رسیده بودم پشت کفشام هم که خوابیده بود، معلومه همه می فهمن کی اومده!!

خلاصه اون وقت ها که نمی فهمیدم با این شرایط عاقبت خوبی نخواهم داشت فقط حال می کردم که با بقیه فرق دارم همین ! گرچه گه گاهی یکی پیدا می شد نصیحتم کنه اما کو گوش شنوا، گوشم پر بود از حرفهای خیرخواهانه دیگران اصلا طرف که داشت حرف می زد من تو فکر این بودم که " ای بابا چقدر حرف می زنی، کی می خوای تمومش کنی "

سال سوم هنرستان بودم طبق روال صبح دیر رسیدم، از پنجره داخل کارگاه رو نگاه کردم، خبری از مهندس مستشاری نبود با خودم گفتم : "حتما توی دفتر نشسته " دویدم به سمت در و رفتم داخل که چشمم به مهندس افتاد، مثل همیشه دستاش رو پشتش گرفته بود و آرام به سمت دفتر می رفت، ایستاد و با لهجه شیرین کرمانشاهی گفت : اورعی کجا بودی تا حالا

من خیلی مهندس رو دوست داشتم و بهش احترام می گذاشتم آرام گفتم : ببخشید آقای مهندس راستش من دو تا برادر کوچکتر از خودم دارم، مادرمون چند سالی که فوت کرده من اول اونا رو آماده می کنم و میفرستم مدرسه بعد خودم راه می افتم، برا همین هم، اکثر وقت ها دیر می رسم.

آروم اومد به سمتم با دست چند بار زد روی شانه ام و گفت : "بارک الله اورعی کار خوبی می کنی تو هر وقت رسیدی سرکلاس من بیا " بعد رفت به سمت دفتر کارگاه، من مات و مبهوت مانده بودم و فکر می کردم چرا هیچ کس از من دلیل دیر آمدنم را نپرسید؟ و همه فقط به چشم یک هنرجوی بی انضباط و نابهنجار نگاهم می کردند ، در دلم شور خاصی از رفتا مهندس مستشاری به وجود آمده بود احساس می کردم چقدر این مرد بزرگ است و من چقدر دوستش دارم. تصمیم گرفتم تا می توانم به موقع سر کلاس هاش حاضر بشم و هرگز اون رو ناراحت نکنم.

آرام آرام رفتارهایم شبیه مهندس می شد حتی مثل اون راه می رفتم، اتفاق های شیرین دیگری هم بین من و مهندس مستشاری افتاد که انشاالله آن ها را هم خواهم نوشت، اما نکته مهم این است که با رفتار صحیح ایشون، من بیدار شدم، به خودم آمدم و تصمیم گرفتم چیزی شبیه او بشم

از این قضیه بیش از 35 سال میگذره، من مهندس شدم، توی همون هنرستان ( هنرستان سید جمال الدین اسدآبادی مشهد ) مشغول به تدریس شدم و سعی کردم رفتارهایی شبیه مهندس داشته باشم ( انشاءالله خاطراتم را برای تجربه خواهم نوشت ) در سال 1394 با سمت مدیریت هنرستان سید جمال بازنشسته شدم.

بعد از بازنشستگی در کنار کارهای صنعتی که انجام می دهم همراه مهندس مستشاری، مهندس حمیدی، مهندس یغمائی و بسیاری از خیرین خوش نام مشهد موسسه مردم نهادی (NGO) را تحت عنوان مجمع خیرین توسعه و ترویج آموزش های فنی و حرفه ای تاسیس کرده و در راستای ارتقای سطح علمی و مهارتی هنرجویان گام های بسیار موثری برداشته و به امید خدا ادامه خواهیم داد