من رویا ...

زن ...

نمیدونم مطالبی را که مینویسم هیچ مخاطبی خواهد داشت یا نه ...اما شاید فرصتی برای من باشه که به قسمت کوچکی از آرزوم که مجالی برای نوشتن هست ،برسم ..

تجربه نشون داده آدمای امروزی دیگه چندان تمایلی به خواندن ودنبال کردن مطالب بقول نوجونها دپ را ندارند ...اما این حالت متاسفانه قسمت اعظمی از زندگی خیلی از آدمهاست واقعی و غیر قابل انکار ...

شاید اینجا حرفهایی بزنم که مواقع خاصی مثل وقتی که تو مسیر محل کارم هستم یا صف نونوایی یا پای سینک ظرفشویی باخودم زمزمه میکنم ....و این چقدر برای دیگران جالب خواهد بود یا نه ...منتظر میشم //

اگر بخواهم خودم را معرفی میکنم /من رویا دختر پنج شش ساله ای هستم که هنوز وقتی به قاب عکس قدیمی و کهنه بچگیم نگاه میکنم.هنوز ذوق زده عشق پدری میشم که با دریایی از محبت منو با اون لباسهای قشنگ برای گرفتن عکس به عکاسی افشین برد ....هنوز اون حس پنج سالگی با همه قدرت در وجودم زنده هست ..بامن میخندد ،میترسد ،گریه میکند ودر حالی که سالها از مرگ پدر و مادرم میگذره اون رویای کوچک هنوز نگران از دست دادنشون هست .... رویای پنج ساله درون من هنوز رویا میبافد رویای روزایی که همیشه رویای شیرین کودکی باقی ماند وماندو ماند ..............ادامه دارد