ویرگول را گذاشته بودم برای وقتی که یک متن «درستوحسابی» دارم. حالا مینویسم، چون فقط همینجا را دارم. تنهایی و بیخبری دارد به مرز جنون میکشاندم. احساس درماندگی و انفعال میکنم.
مثل گرسنهای که هر آشغالی میخورد، به اخبارِ ناصادق گوش میکنم؛ مضطربتر میشوم. مفتخرانه حرف میزنند؛ از حال و آینده میترسم. آشغالها به آدم حالت تهوع میدهند. میخواهم دست بیندازم ته گلویم، کل این فلانقدرسال زندگیام را بالا بیاورم و از اول زندگی کنم؛ بیاینکه زندگیام حرامِ پستفطرتان شود و حسرت بخورم.
میان تمام نگرانیها آمدم ویرگول. آمدم چون تشنۀ کلمات و ارتباطهایم. عنوان چند پست اول صفحه را خواندم. توی دلم قربانصدقۀ آدمها رفتم. ممنون که مینویسید! ممنون!
ایرانیهای غمگینِ خشمگینِ شجاعِ آزاده.
آزاده.
آزاده.