آدمی که فراموش شده بود

https://t.me/lasco_photo
https://t.me/lasco_photo

عشق وابستگی به یک چیز است، مانند مواد مخدره؛ اگر بخواهیم عمیق تر به مفهوم عشق نگاه کنیم، ما عاشق آن چیزی نیستیم که بهش عشق می ورزیم، بلکه عاشق آن حس لذتی هستیم که به ما تزریق می شود. فقدان عشق، انسان را به ورطه افسردگی و اندوه می کشاند.



من قبلا زیبایی را در چیز های مادی می دیدم؛ ولی به مرور از آن حس لذت و هیجانی که داشتم کم می شد. زیبایی ها برای من یک نواخت شده بودند. روزی ناگهان خود را تنها در ظلمات دیدم، دیگر آن فروغی که از فراز آسمان بر دنیایم می تابید نیست. دیگر هیچ چیز نبود؛ در این ظلمات پرسه می زدم تا ذره ای روشنایی بیابم؛ ولی انگار این تاریکی انتها نداشت. آنقدر در آن ظلمات ماندم که مغزم پوسید و خودم را فراموش کردم، همه چیز را فراموش کردم؛ ولی هیچوقت نتوانستم یاد آن خورشید را به فراموشی بسپرم. انگار دستش را دور گلویم حلق آویز کرده بود و فشار می داد؛ زجر آور بود. خواستم آن خورشید را در درونم بکشم ولی خونش همه جا پاشید، و زمانی که میخواستم لکه های خونش را پاک کنم، خون بیشتر پخش می شد. من در خون خورشید آرام آرام غرق می شدم. از خود بیگانه شده بودم و هر وقت از بیرون به درون خودم می نگریستم فقط خون آبی رنگ می دیدم. سراسر وجودم را اندوه فرا گرفته بود؛ دنبال روزنه ای برای خلاصی از این وضعیت می گشتم.

کلافه شد بودم. دیگر تاب و توان تحمل این درد و رنج را نداشتم. به پوچی رسیده بودم و این دنیا برای من دیگر هیچ ارزشی نداشت؛ تا می توانستم مغزم را به کار گرفتم تا از این وضعیت بگریزم. این احساسات مرا اسیر کرده بودند و تنها چیزی که حس میکردم، درد و رنج بود. آیا چاره، مرگ بود؟ ولی از نیستی می ترسیدم. اما اگر این احساسات نبودند، آیا در زندگی انگیزه ای بود که مارا به تکاپوی یافتن معنا در زندگی وا دارد؟ زندگی کردن دیگر چه ارزشی داشت؟ اگر درد و رنج نبودند چه چیزی ما را به تفکر وا می داشت؟ در این صورت آیا ما قادر به درک لذت بودیم؟

سر انجام آن لحظه ای که همیشه انتظارش را میکشیدم فرا رسید، بالاخره آن روزنه را پیدا کردم. روزنه نه به بیرون بلکه راهی به درون خودم بود. مسیر حقیقت را پیدا کرده بودم، حقیقتی که در درون من نهفته بود و همچون خورشید درخشان می تابید. آن جا پر از زیبایی است. عشق حقیقی عشق به حقیقت است. دنیای من دیگر همان جا بود.