انسان، قدرت، جامعه


من آدم جامعه گریزی بودم؛ بیشتر اوقات سعی میکردم از آدم های اطرافم دوری کنم زیرا علایق و خواسته های آن ها با من بسیار تفاوت داشت. دوست واقعی برای من کسی است که هدف او نیز مانند من دستیابی به حقیقت باشد؛ همانطور که افلاطون میگوید، عشق برای این است که از هم دیگر یاد بگیریم و در کنار هم رشد کنیم. اما چیزی که باعث گریز من از جامعه می شد، احساس ناراحتی، اضطراب و خجالت بود که من را از جامعه دور می کرد.
این احساساتی که موقع بودن کنار دیگران به من دست می دهد بدین منظور است که من همچنان به دیدگاه دیگران نسبت به خود اهمیت میدهم. مورد توجه قرار گرفتن من باعث می شد که قدرت من نسبت به سایرین افزایش یابد و همچنین از تضعیف قدرت خود هراسان بودم، بنابراین این احساسات سبب میشوند که برای حفاظت از قدرت خود بر خودم پوسته ای بیندازم و همرنگ جماعت شوم تا احساس ناراحتی کمتری به من دست دهد. این قدرت است که موجب فاصله من از جامعه شده است. اما چه چیزی باعث میشود از قدرت دست بکشم؟
نیچه، در کتاب "وقتی نیچه گریست" خطاب به برویر میگوید: "برای رابطه ای کامل با فردی دیگر، نخست باید با خودمان ارتباط بر قرار کنیم. اگر نتوانیم خود حقیقی مان را در آغوش بکشیم، از طرف مقابل مان به عنوان حفاظی در برابر انزوا استفاده خواهیم کرد. فقط هنگامی که آدمی بتواند همچون شاهین، بی نیاز از دیگران، زندگی کند، می تواند به دیگری نیز محبت کند. تنها در این صورت، رشد طرف مقابل برای وی اهمیت خواهد داشت." این باعث میشود که از خود بگریزیم و کمبود قدرت خود را با تسلط بر جامعه جبران کنیم تا نسبت به خود حس خوبی داشته باشیم.
اما همه این ها موجب شر، حسادت و غرور میشوند. به همین خاطر است که میگویند "پیش از آنکه بتوانی با دیگران باشی، باید تنها بودن را یاد بگیری" اول باید خود را بخشید و اشتباهات و نقص هایمان را قبول کنیم.
برای اینکه از قدرت دست بکشیم باید از آن متنفر شویم. من هر بار که میخواستم کاری را برای تعریف و تمجید از خود انجام دهم با خود میگفتم "من از قدرت متنفرم. قدرت باعث میشود که احساس ناراحتی کنم."