در باب سعادت انسان

انسان همواره به دنبال سعادت است؛ چیزی که به زندگی پوچ او معنا میدهد تا درد و رنج را به فراموشی بسپرد. سعادت به منظور لذت همیشگی است، لیکن انسان توانایی دستیابی به آن را ندارد.

فقدان علت درد و رنج انسان است. فقدان عشق و لذت ... عقل آدم مطلق نیست و این موجب مرتکب اشتباهات او می شود، و اشتباهات سبب فقدان می شوند. نیچه میگوید "چیزی که مرا نکشد قوی ترم میکند" این زخم ها به سادگی التیام نمیابند و با ریختن بطری های الکل بر روی آن ها، خود را تسکین می دهم.

انسان از فقدان هراسان است؛ اغلب مردم برای خوشی دست به هر کاری می زنند ولی همه آن ها سبب فقدان می شوند، زیرا هیچ کدام از آن ها لذت حقیقی نیستند؛ این خوشی ها فقط سراب هایی هستند در جاده زندگی، و زمانی که انسان سراغ آن ها می رود ممکن است در باتلاقشان گرفتار شود، و چه بسیار انسان هایی که در چاه افسردگی سقوط کردند.

حقیقت لذت تعالی است، و فلسفه مانند پرتو های نوری است که بر حقیقت میتابد و ما می توانیم با چشم عقل به آن بنگریم؛ البته عقل، از درک بیشتر بازتاب پرتوی های نور آن عاجز است لیکن هر جزء از زیبایی آن سرشار از لذت است؛ همچنین با فلسفه می توان با غلبه بر مشکلات، از عذاب انسان کاست.