قبرستان واژه ها

Photo by Himesh Kumar Behera on Unsplash
Photo by Himesh Kumar Behera on Unsplash

سراسر وجودم را درد و رنج فرا گرفته، چه عذابی بیشتر از آنکه ببینی عزیز ترین کسانت،در آتش می سوزند و تو نمی توانی کاری کنی؛ هر جرئه از خونم پر از سم است؛ حال به دامن واژه پناه آوردم تا همدردم شوند و خونی که در بدنم جاری است را تصفیه کنم. با احساس به واژه ها جان می بخشم، لیکن هیچ کدام از واژه ها نمی توانند این حجم از اندوه را در خود جای دهند و عاقبت می میرند. دوستی میگوید: «وقتی نتوانی آن چه را در ذهن داری بیان کنی، آن وقت هر چه بگویی بی معنا می شود.» اما میخواهم بنویسم، تا زیبایی درد و رنج را با قبرستان واژه ها به تصویر بکشم؛ این مرا تسکین می دهد.

عشق، دروازه ورود به جهان حقیقت است؛ به قول سهراب سپهری، عشق صدای فاصله هاست؛ و با صدای فاصله احساس می شود، هر چند گوش خراش باشد. نیچه میگوید: «انسان باید ببیند که چه میزان از حقیقت را می تواند تحمل کند زیرا حقیقت انسان را نابود می کند.» حقیقت ممکن است زشت باشد، یا تلخ، ولی هنر ما را با زیبایی زشتی ها آشنا می کند تا دوام بیاوریم.

نیچه، خود تسلیم حقیقت شد؛ کمی بعد فروید ما را با زندان خودآگاه مان آشنا کرد: ناخود آگاه. من میخواهم زجر بکشم تا به حقیقت دست پیدا کنم، ولی برای تحمل آن باید راه فرار از ناخوآگاهم را پیدا کنم.