کمک !!

سلام

الان در حالی دارم این نوشته رو مینویسم که حس میکنم توی سخت ترین شرایط زندگیم هستم و دره اتاقم رو بستم و چون با پدرم دعوا شده و بابام اونور داره بخاطر فشار روی قلبش یا بیماری پنیک اتک که شبیه این هست ولی اصلا خطرناک نیست ،آه و ناله میکنه.(احتمالش هست که یک دفعه ای بیاد تو و این نوشته رو بخونه ولی بدم نیست حالا ببینیم چی میشه!)

حالا بیاین یه فلش بک بزنیم; بحث سره این بود که میخوام ترک تحصیل کنم و ۲ هفته هست که دارم سره این مسئله با خانوادمم بحث میکنم هر بار که میشین پای این بحث و برای خانوادم دلیل و منطق میارم که مدرسه فقط وقت آدم رو تلف میکنه و با ترک تحصیل میتونم موفق تر باشم با اینکه حس میکنم که پدرم میدونه که حرفم منطقیه ولی باز هم فکر میکنه که حرف خودش درسته یعنی نمیخوان که قانع بشن.

و چون که نمیخوان قانع بشن میگن که تو باید دیپلمت رو بگیری و اون کاری که ما میگیم و باید بکنی بشون میگم آخه چرا میگن چون من میگم منم میگم آخه از کجا میدونین که شما درست میگین و اون ها هم میگن چون که ما بیشتر میدونیم آخه بابا جان همه چیز رو که همه نمیدونن حتی فیلسوفا و دانشمند های بزرگن همچین ادعایی نکردن ولی باز بابام میگن نه من همه چی رو میدونم، باز هم نمیخوان قبول کنن که من درست میگن این شاید چند تا دلیل داشته باشه. یک چون فکر میکنن که از من بزرگترن و به بلوغ کامل رسیدن این استدلال رو دارن که حرفشون درسته و فکر میکنن که من بچم پس هیچی نمیفهمم.



من نمیدونم کی هستم حتی نمیدونم پدر و مادرم کی هستن. وقتی که فکر میکنم که اونا چون که مطالعشون کمه پس کمتر از من میدونن خوب در بعضی جاها میتونه درست باشه و بعضی اوقا هم نه.

نمیدونم که دارم من درست میگم یا پدر و مادرم چون بابام فکر میکنه درست میگه و منی که با منطق میگم هم نمیدونم که حرف من درسته چون نمیدونم که منطقم درسته یا نه!!

الان بابام یکم بهتر شده چون صدایی نمیاد و فکر میکنم که مثل همیشه پای گوشیشه ولی اگر یه وقت طوریش میشد باید چیکار میکردم، اصلا ارزششو داره که من بخوام بخاطر آینده خودم که من فکر میکنم اینطوری درسته و پدرو مادرم بر عکس فکر میکنن باهاشون بحث کنم.

الان کمک میخوام از اونایی که فکر میکنم بهتر میدونن و باسوادن چون نوشته هاشون و میخونم و به این پی بردم. مثل آقای حسین قربانی و خانوم شاکر و آثای قائمی و ویرگولی ها و .....

اصلا نمیدونم که چرا باید وقتتون رو در اختیار من بزارید و به من کمک کنین.

بابام وقتی باش دعوام شد نزدیک بود لپتاپمو بشکنه و گفت که پاشو بریم مدرسه و من ررفتم که بپوشم که صدای آه و ناله بابامو شنیدم و این ایده که بخوام بنویسمش به ذهنم اومد و این نوشته رو توی ذهن خودم مرور کردم ولی بعد از اینکه از اتاق اومدم و بشون گفتم که بزارید تنها باشم تا بتونم این نوشته رو بنویسم هرچی بودد از ذهنم رفت و دارم سعی میکنم که بیشتر بخاطر بیارم. اههه لعنتی ...

۲ دقیقه بعد ...

آهان یادم اومد داشتم میگفتم که زندگی منم شده مثل اون فیلما واقعا هیچوقت فکرشو نمیکردم که منم یبار توی این شرایط قرار بگیرم.

میدونم نوشتنم خیلی مزخرفه ولی نمیدونم چرا توی ذهنم خیلی جالب اینو نوشتم و به چند دلیل گفتم اینجا بزارم:

یک چون فکر میکردم اینطوری میتونین کمکم کنید.

دو چونفکر میکردم باید چذاب باشه.

الانم بر نمیگردم که بخوام ویرایشش کنم چون میدونم اگه برم باز این حس کمالگرایی بر میگرده و میگه اگر این قسمت و بالاتر میگفتم بهتر میشدا!!، و شاید اینطوری اصلا منتشرش نکنم.ولی شما اینو به عنوان یک دلنوشته در نظر بگیرید و خلاصه شرمنده که انقدر بد شد.

گفتم با خانوادم برم مشاوره ولی باز به این فکر افتادم که شاید اون مشاوره سوادش کم باشه و ... بخاطر همین گفتم بیام از کسایی کمک بخوام که بهشون اعتماد دارم(دیدی!! الان میتونستم این جمله رو توی خط هشتم بزارم ولی نمیزارم چون دیگه شاید منتشرش نکنم. )

خیلی چیزا تو ذهنم اومد در حد ۵ دقیقه ولی همش از ذهنم رفت ولی با این حال منتشر میکنم.

راستی این ایده نوشتن رو از نوشته ای که داخل ویرگول منتشر شده بود گرفتم که گفته بود احمقانه بنویسید. !!

دوست ندارم خانوادم بفهمن که این نوشته رو نوشتم پس نه استوریش میکنم نه توییت و میزارم کسایی که تو ویرگول هستن و کسایی که حتی ویرگولی نیستن ولی هر چند وقت یبار به صفحم سر میزنن که آیا نوشته ای نوشتم یا نه بخونن.

مرسی که تحمل کردید.