
گرچه چگونگی زندگی حافظ روشن نیست، در زندگی او بیمبالاتی باده نوشی و بیاعتنایی به شرع دیده نمیشود. برجستگی حافظ علم، ادب، عرفان و انس او با قرآن است.
از همین رو در غزل هایش كه گسترهی ژرف معنوی دارد، نكتههای باریك عرفانی را چنان به كار گرفته است كه جز با نگاه تیزبین و آگاه، تعزل مادی مینماید، اما نه چنان است.
برای مثال؛
این شرح بی نهایت كز زلف یار گفتند
حرفی است از هزاران كاندر عبارت آمد
طره ی شاهد دنیا همه بند است و فریب
عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع
زلف سیاه كنایه از تكثرات بیشمار و ابهام آن است. در برابر رخ است كه به نشانهی روشنی، سپیدی و وحدت به كار میرود و هیچ كسی تاب دیدار آن را ندارد مگر در سیاهی زلف؛
سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات
بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح
تجلیات جمال و جلال یار زیباست، اما سرگردان میكند و دام بلا و كمند عشاق است، لیك نفحهای جانفزا و روح بخش دارد و عاشق باید در این سلسله گام نهد و با تحمل مصائب به بارگاه دوست بار یابد و این همان سیر و سلوك الی الله است كه از عالم تكثرات (زلف) آغاز میشود و به نشئه وحدت (رخ) فرجام مییابد.
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منـال/ مرغ زیرك چون به دام افتد تحمل بایدش
باقر خلیلی.