
آگاهیِ مطرود
در هر اجتماعِ انسانی، نیرویی نهان در کار است که تابِ دانایی را ندارد. گاه در میان جمع، کسی هست که بیش از دیگران میفهمد، ژرفتر احساس میکند و نسبت به مناسبات و حقیقتهای پنهان حساستر است. همین فزونیِ آگاهی، که میتواند سرچشمهی صمیمیت و دگرگونی باشد، در ناخودآگاه جمعی به تهدیدی بدل میشود. جمع، برای حفظ تعادل روانی خود، سازوکارهایی دفاعی میآفریند تا آنکه با فهمی متفاوت ظاهر شده است، به شکلی نرم اما پیوسته، از مدار همنوایی بیرون رانده شود. این واکنش نه از کینه، که از هراسِ گسست تعادل برمیخیزد؛ هراسی که گروه را وامیدارد روشهای حذف، سکوت یا بیاعتنایی را به کار گیرد.
در چنین نظامی، تنشهای درونی جمع بر دوش یک فرد میافتد تا بقیه از اضطراب برهند. او که آگاهتر است، ناخواسته «حاملِ بار جمعی» میشود؛ گویی خود عامل ناهنجاری است، حال آنکه تنها آینهای است در برابر حقیقت پنهان. این همان فرافکنی جمعی است: هر کس آنچه را در خویش تاب دیدنش ندارد، به دیگری نسبت میدهد تا از مواجهه با خود بگریزد. اما جمع، با پنهانکردن آینه، چهرهی حقیقت را از میان نمیبرد، بلکه تنها دیدن آن را به تعویق میاندازد.
در سطحی گستردهتر، هر گروه انسانی میل دارد صداهای ناساز را خاموش کند. تفاوت، آرامش ساختگی را میگسلد؛ آگاهی، سکون را تهدید میکند. پس گروه، برای دوام خود، آن صدای روشنتر را به سکوت میکشاند. در این فرایند، آنکه میفهمد، ناگزیر از دیگران جدا میشود؛ نه از سرِ انزوا، بلکه به اقتضای فهم خویش. آگاهی، خود بهخودی مرز میآفریند و فاصله میسازد.
در افق اسطوره، آگاه همیشه بر لبهی طرد و رهایی گام میزند. آنتیگونه در برابر فرمان پادشاه میایستد، نه از سر عصیان صرف، بلکه از آگاهی به قانونی برتر از قانون دولت ــ قانونی برخاسته از وجدان و عدالت. با این آگاهی، او از هر دو قلمروِ قدرت و خویشاوندی بیرون میافتد و به سوژهای تراژیک بدل میشود. در سنت ایرانی نیز، سیاوش و کیخسرو دو چهرهی درخشانِ آگاهی مطرودند: سیاوش، دانای خاموش است که با پرهیز از هوس، از جمع جدا میشود و در مرگش حقیقتی روشنتر را آشکار میکند؛ و کیخسرو، چون به مرتبهای از بینایی میرسد که جهان خاکی را تنگ مییابد، تاج و تبار را رها میکند و در نور ناپدید میشود.
در این چشمانداز، «رهاییِ سوژه از پیوندهای جمعی» بریدن از انسانها نیست، بلکه رسیدن به سطحی از خودآگاهی است که در آن، فرد از نقشها و مناسباتی که جمع بر او تحمیل کرده، فراتر میرود. رهایی، شکل نهایی آگاهی است: عبور از نظمهای نمادین قدرت به قلمرو درونی وجدان.
از یادداشتهای دکتر مسعود آلگونه.
Telegram.me/malgooneh