
عزیزِ شکستهی شکَست نخورده؛ ایران!
به مردُمت نگاه میکنم؛
به کساٰنیکه از رنجِ تو پله نساختند و گور روی گور تلمبار شدن را راهِ ساختن آینده ندیدند. به کساٰنیکه با نامِ تو، برای کامِ خود، چهرهی عریان و کریه جنگ را بزک نکردند و آن را مداخلهی بشردوستانه ندانستند. به کسانیکه سوگواری را طبقه بندی نکردند و به خروار خروار مردنِ کودکان مشروعیت ندادند. به کسانیکه از مرگِ گنجشککانِ دنیا ندیدهی تو، به مِی و مستی نیوفتادند و روی استخوانهای جزغاله نرقصیدند.
به مردمت نگاه میکنم؛
به کسانیکه آوارگی را سادهسازی نکردند و ماتحتِ بدخواهِ ویرانگرت را نبوسیدند. به کسانیکه در پوستِ ضدِ فاشیسم، به صلح و مدنیّت پشت نکردند و دستاوردهاٰی پاکیزهات، قدمت و شجرهی بناهایِ تاریخیات را از یاد نبردند و سادهلوحاٰنه و طوطیوار نگفتند:«بهترش را میسازیم!».
به آنها نگاه میکنم و تو را که حالاٰ درختی بیپرندهای، بغل میگیرم و میخواهم ما را، در حافظهی سوختهی خاورمیانهایات نگه داری و به فرداهاٰیی که در آن نیستیم بگویی:«مردمِ حقیقیات ما بودیم.»



«ماٰ برای خونه میمیریم نه صاحبخونه.»
ویلچرِ خالی را هول میدهم زیرِ سایه تا صندلیاش خُنک بماند. با چشم میچرخم لای جمعیت، دنبالِ عصادستها. میگویم:«بد گفتی! مسئولین و دولت، صاحبخونه نیستن. خُدا صاحبه که اینجاییم و میمیریم.» کمک میدهم پیرزنی که پرچمِ کوچکی را با چادر به کمر بسته، روی ویلچر بنشیند. بعد ویلچر راٰ امانت میسپارم و میروم تا سمبوسهی صد و چهل توماٰنی بخرم، درحالیکه که صاحبخاٰنه را به رزاقیتش قسم میدهم...
#میم_سادات_هاشمی